۱۰ خرداد ۱۳۸۱
۷ خرداد ۱۳۸۱
۱) اون بدبختی که توی اون مهمونی کارگردان کنار دختر موطلايی نشسته و هر چند وقت يک بار يه چيزی میگه همون آقا ديويد لينچ هستند.
۲) فيلم اولش داره فساد هاليوود رو نشون میده، ولی وقتی موطلايی و موسياه ساعت دو صبح میرن که اون نمايش عجيبو ببينند، همه چيز خراب میشه...
۳) اينا اول يه کليد دارن که نمیدونن به کدوم قفل میخوره
۴) بعد که میفهمن به چی میخوره يه دفعه معمای فيلم هزاربرابر میشه!
۵) دوستم ميگفت: اون موسياه سمبل هنره و اون موطلايی سمبل عقله
۶) اما من میگم پس اون يارو آدم وحشتناکه کی بود؟
پس اونقدر هم ريشهيابی نشد. اما قویترين صحنه فيلم همون صحنه نمايشه هست که دهنم باز مونده بود!
۶ خرداد ۱۳۸۱
خود بهياد میآورم که در خانه شيشهای خودم زندگیمیکردم، جايی که میتوانستی ببينی که چه کسی آمده است و همه چيز از ديوارها و سقف آويزان بود انگار که به جادويی، جايی که من شبها در تختخوابی شيشهای، زير ملحفههای شيشهای میخوابم، جايی که منی که هستم دير يا زود با الماسی تراش خواهم يافت.
ديگر اين که در يک آمارگيری اخير ۵ درصد مردم آمريکا حملات ۲۰ شهريور به نيويورک و پنتاگون را توجيه کردهاند. ۱۸ درصد کويتیها هم توجيه کردهاند. اما تنها ۸ درصد ايرانیهای مورد سوال آن را توجيه کردهاند!
۲ خرداد ۱۳۸۱
کل ماجرا تنها در ۴۰ ثانيه رخ داده بود، قبل از اين که حامد از گيجی بيرون بيايد و متوجه بشود، دختر رفته بود، حدود ۲ دقيقه بعد حامد از راهروهای دانشکده پايين میدويد و تا در دانشگاه را دواندوان رفت و برگشت: بینتيجه. پس تمرکز خود را روی نوشته متمرکز کرد. بايد آن را چون يک سند ارزشمند حفظ میکرد، ابتدا به اتاق کپی دانشکده رفت و وقتی مسئول اتاق نبود از دستش روی کاغذ رونوشت گرفت، سپس از همين رونوشت ۱۲ رونوشت ديگر گرفت. او نفهميد که برگه تصوير اول را در ماشين تکثير جا گذاشتهاست و باز نفهميد که وقتی رفت کسی آن را از ماشين خارج کرد و با خود برد. اين تصويرها او را راضی نکرد پس به عکاسی دانشگاه رفت و از مسئول متعجب آن خواست که از دستش ۶ عکس بگيرد، عکسها چون رتوش نمیخواستند، به زودی حاضر شدند، البته تا اين زمان ديگر دستش آنقدر عرق کرده بود که نوشته رو به انحطاط میرفت. وقتی به خانه آمد و دستش را شست ديگر اثری از آن باقی نمانده بود. اما حامد وقتی به دستش نگاه میکرد، از بس آن روز نگاه کرده بود، انگار نوشته را میديد.
۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۱
۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۱
معذرتخواهی دانشکده انگليسی برکلی
فحشهايی که مرتجعين بیدرد به آن دادهاند
فحشهايی که آدمهای حسابی به آن دادهاند
۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۱
۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۱
مگر نه اين که اين دايره محدود است؟
مگر نه اين که ظرفيت ذهن انسانی زياد نيست؟
مگر نه اين که تعداد ژنهای مختلف و قابل جابجايی انسان کم است؟
مگر نه اين که زمين جای کافی ندارد؟
مگر نه اين که کهنالگوهايی که از نياکانمان به ارث بردهايم بسياری از رفتارهايمان را میسازند؟
مگر نه اين که تعداد کسانی که همين الان به 3 Doors Down گوش میدهند از تعداد دست فراتر نمیرود؟
مگر نه اين که همه ما مطابق انتظار ديگران زندگی میکنيم، هر چقدر هم که برخلافش ادعا کنيم؟
مگر نه اين که انسان در نهايت جز آزادی و نگاهی که از بيرون به آن دارد چيزی ندارد؟
مگر نه اين که فردا مستقل از وجود بیبرکت ما، روشن است؟
مگر نه اين که توانايی ما برای زندهماندن از همه گونههای ديگر بيشتر است؟
مگر نه اين که انسان به تکامل پشت پا زد، اما ويروسها با آن ساختند و ما را مغلوب کردند؟
مگر نه اين که همه چيزهای ذهنی ممکن در سوناتهای ويولنسل باخ خلاصه میشوند؟
مگر نه اين که هيچ کس تنها نيست؟
مگر نه اين که نقاشی هنری تجسمیاست نه بصری و مگر نه اين که نقاشی هرگز نميميرد؟
مگر نه اين که روح میتواند پرواز کند؟
مگر نه اين که دنيا تنها جايی است که میتوان در آن زندگی کرد؟
پس مگر نه اين که حقيقت مستقل از انسان وجود ندارد؟
۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۱
The Bush Administration made history by "unsigning" the treaty that created the International Criminal Court, which has been signed and ratified by almost every major democracy in the world, and by renouncing any and all obligations to cooperate with the court. The Administration also said that it will not be bound by the 1969 Vienna Convention on the Laws of Treaties, which the U.S. signed but never ratified.
۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۱
۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۱
۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۱
هی سعی کردم جاوی خودم را بگيرم به خاطر روز کارگر، به خاطر جورج بوش، به خاطر ايتام، به خاطر ميسکينا، به خاطر «سِد برت»...اما نشد که نشد!
اولا مارکس مرده است و تجليل از او جز بهانه دادن به يک مشت فرصتطلب ضد کمونيست نتيجهای ندارد.
دوما آن چيزی که مارکسيسم به عنوان علم و روش علمی تجليل میکند، کاملا مزخرف است وگرنه چرا کوانتوم مکانيک را قبول ندارند؟
سوما نظرات جامعهشناسی مارکس بر مبنای نظريات اقتصادی او هستند که الان در تمام نظريات نئوليبراليستی در راه له کردن ضعفای اجتماع به کار میروند و چرا مارکس نگفت که «سرمايه از بين نمیرود ولی از شکلی به شکل ديگر در میآيد»؟
تازه ريشه نظريات خوب و معقول مارکس برمیگردد به آثار دوره جوانيش که کمونيستها هر چه توانستند آنها را ضعيف نشان دادند و سانسور کردند اما اساتيد مکتب فرانکفورت از آنها چيزی پديد آوردند که خود مارکس هم به خواب نمیديد.
اما اين را هم بگويم که اين مارکس شخصا هم آدم موذیای بوده است طوری که کارل پوپر، سرکرده پليد سپاه نئوليبراليسم، درحالی که در دشنامنامه معروفش يعنی «جامعه باز و دشمنانش» (بخوانيد جامعه «سرمايهداری غربی و دشمنان خياليش») نظريات مارکس را در چاه فاضلآب نفله میکند، از خود شخص او به نيکی ياد میکند
.
همين مارکس بود که با زرنگی خاصی آنارشيستها را از انترناسيونال دوم بيرون انداخت، البته سن شما قد نمیدهد، اون موقع شما در حال خواندن مانيفست بوديد که با چيرهدستی و رنگ و لعاب از روی نوشتههای باکونين و ديگران اقتباس شده است.
در ضمن مارکش هنر را هم به چيزی نمیگرفت، مگر وسيلهای در راه تسهيل انقلاب کمونيستی.
حالا من اينها را گفتم و خيلیها با من دشمن شدند و خيلیها هم فکر میکنند که من حتما از اون التقاطیها هستم، يا اين که زبانملال مريد اون دشمن انديشه علی شريعتی هستم. نخير هپلی از تمام مکاتب ضدانسانی تبری میجويد... به زودی حساب کسانيکه که از پينک فلويد استفاده ابزاری میکنند را هم خواهم رسيد وآنها را هم ريشه يابي ميكنيم!
۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۱
۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۱
- I want to see you ripped off of all that you have. All that you have tried so dearly to put your filthy little greedy hands on...The way you slept your way to the top...it's disgusting.
- But I am your only true friend.
- You and me friends?
- Why not?
- I am going to tell you why, but make sure you are ready to assimilate it into your little nut of a brain. To me you are the most worthless creature...You are so obsessed with yourself and your obessesive obsessions that it makes everyone who hasn't seen into you think that you deserve something more than a little spit. You should be ashamed of yourself. You have made all women and even men in the world bow their heads in shame and despair.
- But can I improve maybe?