۳ آبان ۱۳۹۱ ه‍.ش.

مغمومترین

وقتی اشکول چشمانش را باز کرد دید سرش درد میکند و دستهایش از پشت دور درختی کهن ولی باریک و سرد به هم  با رسیمانی آبی بسته شده اند و پاهایش در لگنی از قیر مذاب به غایت بویناک که به آرامی و متانت نشت میکرد  قرار  گرفته اند. روی دیوار  خانه مقابلش با حروفی سیاه و عبوس نوشته بود : 
« اما اقلیت تنها آنگاه اقلیت به شمار میرود که تهدیدی برای اکثریت به شمار رود. تهدیدی واقعی یا خیالی.  و اینجاست که هراس ايجاد ميشود. اگر این اقلیت به نوعی نامرئی و مجهول هم باشد آنگاه بیم و هراس هم به مراتب زیادتر است. این بیم و ترس دلیل تعقیب و سرکوب اقلیتهاست. پس میبینید که همیشه علتی برای سرکوب وجود دارد: علت هراس است.»  
 اشکول اول مطمئن شد که کيسه محتوی وسایلش از شاخه درخت آویزان است و سپس متوجه  دو کارمند نگونبخت مغازه اپل ورشو که یکی چماق و دیگری چراغ در دست گرفته بودند و بر و بر او را نگاه میکردند شد. اشكول به زبان لهستانى سليس گفت:
- چرا من پيرمرد را اسير كرديد؟
- ميتونيم به شما كمك كنيم؟ يعنى نه … بايد صبر كنى تا رئيس بزرگ بياد.
- رئيس بزرگ كيه؟
- ولش كن اين پيرى رو.
اشكول فهميد كه صعفر اين دو احمق را اجير كرده و در حالى كه ميتوانست به راحتى خلاص شود تصمیم گرفت کمی سرگرم شود و به آنها گفت:
- من شما را در جلسه ختم بتمن دیده بودم. همه ی  جلد هفتاد و هشت میلیون و ششصد و نود و دو هزار و هفدهم رو در حالی که یکیتون لباس رابین و اون یکی لباس بتمن پوشیده بود از حفظ میخونیدین!
- آره!  ما داریم میریم واسی حفظ کل! صبر کن تو همونی نبودی که اون گوشه نشسته بودی و لباس آلفرد  رو پوشیده بودی؟
- نه اون ولادیمیر  بود.
- اینا رو ول کن. امشب  جلسه عزاداری برای مرحوم استیو جابزه. میخای بریم؟
- چرا که نه. اول آزادم کنیم بعد هم اون کیسمو بهم بدین که بریم.

اشکول وقتی آزاد شد نگاهی به الکساندر و ژرژ کرد و از خورجینش یک دست لباس اتو شده استیو جابز در آورد و گفت خوب بریم.

۲۴ مرداد ۱۳۹۰ ه‍.ش.

سوا ولی تنها



خر اشکول  ایکبیری با سرعتی خیلی نزدیک و شاید بالاتر از سرعت نور حرکتی کورکورانه میکرد که حس زمانِ خرسوار  را به  طوری کامل و سلطانی به هم میریخت. این بود که اشکول نه تنها به قرار نبردش با سعفر جنی نرسید بلکه به جای میدان توپخانه تهران در خیابان ژلوتا، محل سابق شورش گتوی ورشو از خرش پیاده شد. خرش را به نارونی سترون در کنار ناودانی صورتی بست و چون در کل لهستان یونجه یافت نمیشد،  یک بسته اسکناس هزار تومانی جلوی خرش ریخت تا بخورد. اشکول که هنوز در افکاری مملو از کثیفترین و بی ارزشترین انواع کمک به همنوع غوطه میخورد با نگاهی خیره به پاهایش که در گالشهای جهنمخرمیش پوشیده بود مینگریست.

سه سگ کوتاه قد ولی لاغر و مطمئن از دور پدیدار شدند. اشکول از میان حیوانات فقط گربه را آن هم برای پالتوی زمستانیش شایسته توجه میدانست. سگها اما جدی جلوی اشکول نشستند و یکی از آنها به وضعی زننده و معنی دار دم دیگری را در گوش دیگریشان فرو کرد و چنین گفت:

«ما سه برادریم: آژاخیم، مَنپوبیل، و هَطچِه از نوادگان وِلاضیمیر سگ قهرمان یهودیان ورشو که بر راه چه بسا نازی ظالم پارس کرد و دندان نشان داد و دم در میان دو پای گرفت و رفت و بعد سر فرصت چه گلوها و حنجره ها که ندرِّید. پریشب که گرسنه در میانه شب در  شنبه بازار ورشو به دنبال استخوانی حنانه میگشتیم، سگی نورانی و با هیبت بر ما ظاهر شد که بر دمش ستاره داوود میدرخشید و بر گردنش صلیبی مثلثی آویزان بود و بر پوزه مرطوبش پرچم ترکیه خالکوبی شده بود. هر سه ما را خطاب کرد که تو را در این خیابان بجوییم. »

اشکول  که با نشانه های رمز اشخیاط آشنا بود دست در خورجین خر کرد و استخوانی که از آن به جای قفل فرمانِ خرش استفاده میکرد را  جلوی سگها پرت کرد ولی قبل از اینکه سگها آن را به یغما ببرند پای چپش را روی آنها گذاشت.
- «از این پس شما سگهای منید و من هر کاری خواستم با شما میکنم و شما هم وظیفه دارید تمامی خواسته های من هرچقدر هم که دون و پلشت باشند ارضا کنید و در عوض من به شما استخوان برای جویدن و گربه تازه برای خوردن میدهم. سوالی هم  دارید؟»
- «استخوان خوک و ماهی بی غَم و دُم نخواهیم و گربه را زنده خواهیم که خود کشیم به حلال»
- « خوب. حالا خوب گوش کنید. در بیمارستانی در شهر تهران در اتاقی دو بیمارند به نامهای مردان فرادا و ضحاک ماردوش. آنها در ظاهر آدم ولی در واقع سگ و از نوادگان وِلاضیمیر هستند. دو سگکش حرفه ای به نامهای بهرام و بیضا بیخبر از یکدیگر اجیر شده اند که این دو سگ پاک طینت را کشته و یا معلول ذهنی کنند. همین الان به فرودگاه بروید ومردی که او هم در واقع سگ است ولی چمدانی مثل کفشدوزک دارد بیابید و داخل چمدان به تهران بروید و مردان و ضحاک را از چنگال بهرام و بیضا نجات دهید.»
اشکول پایش را از روی استخوان برداشت و در حالی که سگها مشغول به سق کشیدن استخوان بودند از جیبش دو دستمال زرد و سبز را خارج کرد:
- «این دستمالها بوی مردان و ضحاک را میدهد چون با آنها عرق جبینشان را پاک کرده اند. با این بوها حتما آنها را پیدا میکنید»

۷ اسفند ۱۳۸۸ ه‍.ش.

ریگوارا



[ادامه این]

اشکول ایکبیری که تازه به فلکه هشتم تهرانپارس رسیده بود خرش را در کنار جاده ایستاند و پیاده شد تا تلفن بزند. مطابق قانون تلفن زدن در حال خرسواری ممنوع بود.
- الو اَشخیاط؟
- اشکول تویی؟ در چه حالی؟ شنیدی اخبارو؟
- نه رفته بودم دماوند پیش ضحاک.
- سعفر جنی ریگی رو کت بسته تحویل داده.
- ریگی؟
- آره. عبدالملک بن مروان بن محول بحالنا الموسوی الروایی حبل المتینی الریگی.
- کی هست؟
- سرکرده جندالله!
- جندالله؟
- نه جُندالله منحرف.
- منو بگو که داشتم میرفتم حال این سعفر رو بگیرم.

اشخیاط از شیاطین بالا رتبه و کسی بود که روز ازل یک عفریت ساده بود اما با سرمایه گذاری روی بازار سهام گناهان به مقام شیطان الوقالی مختومقلی رسیده بود. این روزها بیشتر وقتش را در عراق و اسراییل در لباس حسین درخشان به مصرف قلیان و دوغ عرب میگذراند. اشخیاط و روح القدس از معدود افرادی بود که اشکول از آنها حرفشنوی داشت. امام اشکول به فکر فرو رفت.

----

ضحاک بعد از این‌که امام اشکول از غار رفت تمام قرصهای سردرد را خورد و به فکر فرو رفت. مشکل اصلی ِ اسیریش در کوه تنهایی بود. در چند سال اول مارها بودند که به هر حال عمری را با آنها گذرانده بود و حرف او را میفهمیدند اما وقتی خفاشهای غار به طور ناگهانی یک شب هر دو مار را کندند و خوردند، ضحاک خیلی سرخورده شد. امام اشکول هر چند‌ قرن یک‌بار رسم معرفت را به جا می‌آورد و سری به او میزد ولی کلاً تنهایی مشکل بزرگی بود.

ناگهان صدای بازی بچه‌موشها با استخوانهای مارها ساکت شد و درست روبروی ضحاک دیوار غار مثل یک در کنار رفت و مردی که هاله نوری دور سرش  را روشن کرده بود در میان آن ظاهر شد.
- تو ضحاکی؟
- آری
- پس مارهایت کو؟
- کوه؟
- مارهایت کجایند؟
- خفاشان شب مارهایم را کشتند و خوردند.
- میخوای آزاد شی؟
- شیر آزاد؟ ژاژخوایی؟
- آزاد خواهی شدن؟
-آری.

۲۸ خرداد ۱۳۸۸ ه‍.ش.

قوز

به علت سانسور شدید اینترنت در وطن آریایی موسوم به ایران (عراق عجم) فعلا به این محل رجوع کنید...

۲۲ خرداد ۱۳۸۸ ه‍.ش.

لقاح

من به همه گفته‌ام و بار دگر میگویم: از کردن دست در خشتک امام اشکول ایکبیری خودداری کنید!

۱۵ اسفند ۱۳۸۷ ه‍.ش.

مزخرفترین شما نزد من، ول معطل‌ترین شماست


گزیده گزارشات خوفیه:  زنان مصر باستان از دم مار زنگی به عنوان ویبراتور (لرزانک) استفاده می کردند.

( اولین لرزانک مدرن توسط توسط کلینا ویلکینسون در سال ۱۸۸۰ برای درمان آنچه «گرفتگی مهبل» و «هیستری اناث» نامیده میشد، ابداع شد)

۱۲ بهمن ۱۳۸۷ ه‍.ش.

قطره قطره تا ملاقات با سیه‌گیسو


با صدای زنگ تلفن همراه از خواب بیدار شد. البته تنها قسمتی از تلفنش که کار میکرد زنگش بود و از آن به عنوان ساعت برای بیدارشدن استفاده میکرد. نگاهی به اطرافش در غار انداخت  و با دیدن ضحاک در بند یادش آمد که باید یک سالی در این غار بالای دماوند خوابیده باشد. اول از همه یادش افتاد که در غار ضحاک قهوه پیدا نمی شود و اعصابش خورد شد. برای شیطنت با صدای بلند داد زد: «ضحاک! بیدار شو!» ضحاک با لهجه غلیظ عربی گفت: « با این موریانه هایی که اگر میمون بودمی جای دمم، لانه کرده اند، که نتوانم بخسبم. علیحده هفته ‌ایست که جیرجیرکَت صدای می‌کند.» امام اشکول نگاهی به تلفنش انداخت و کمی تعجب کرد، اما فقط کمی: «خوب آن وقتی که فریدون داشت زنجیرت می‌کرد میگفتی که یک حشره‌کش هم به ماتحتت بمالد.» ضحاک غرغری کرد و گفت: «حشره کش چیست؟»

اشکول  که دیگر حوصله این زندانی بد زبان را نداشت شروع به جمع کردن وسایلش از اطراف غار کرد: (۱) یک سلول خورشیدی که با آن تلفنش را سیراب می کرد. (۲) یک فانوس. (۳) یک جسدِ بچه‌شیطان. (۴) قرص سردرد. (۵) آدرس و کروکی خانه زعفر جنی در دَروسِ شمیران. (۶) هفت شمشیر پلاستیکی. (۷) یک هفت‌تیر خیالی. (۸) ۲۲ کیلو پرینت از صفحات ویکیپیدیا روی دانه‌های برنج (۹) تمرکز کامل‌ و (۱۰) یک دست ورق گنجفه از نوع تارو. ضحاک نالید: «آن فانوس و قرص‌ها را برایم به ودیعه بنه که ایزد تو را باز‌دهد؟» امام اشکول فانوس را در کنار ضحاک گذاشت و گفت: «نفتش را از کجا می‌آوری نفله؟» ضحاک که داشت با علاقه به فانوس نگاه میکرد جوابی نداد اما پرسید: «گفتی میخواهی در ایران‌زمین چه‌ کنی؟». امام اشکول گفت: «میخوام عدل و داد را در ایران زمین پر کنم. به تو چه؟»

وقتی از غار بیرون آمد دیگر هوا روشن شده بود. در دور دست تهران را میشد دید و کمی دورترک هم قم و اصفهان معلوم بودند.گفته میشد با دوربین میشود تا منامه [محل تولد ضحاک در یمن] را هم دید. تا نزدیک‌ترین کافی‌شاپ در فلکه سیزدهم تهرانپارس  هم با خرِ امام سه‌دقیقه راه بود.  نبرد سختی با سعفر بن زعفر جنی در پیش بود.

۲۵ آذر ۱۳۸۷ ه‍.ش.

الگوی هر انسان نیکوسرشت

مگر همین شما نبودید که چند وقت پیش سر موضوع نامعلومی با من یکی و به دو میکردید؟ خوب باید بدانید که جواب شما نمرده بلکه در نزد من به طور قطع حاضر است و همین الان دارد روزی می‌گیرد:

ناگاه سکوت رعد آسایی بر اتاق حاکم شد و حاضرین هاج و واج به یکدیگر نگریستند. همه محو لوطی شده‌بودند که در دستان انتر خود اسیر شده بود و با لذت فراوانی به چشمان فروزان انتر که بی‌اعتنا موز میخورد مینگریست. انتر که قلادهٔ لوطیش را در دست گرفته بود به آرامی همه موز را خورد و پوست آن را در دهان لوطی فرو کرد. سپس انتر در حالی که به وضوح شاد بود دست در جعبه‌ای که در میان صحنه بود کرد و کفشی را از آن در آورد و بعد آن را به طرف یکی از حاضرین که بدون این که حواسش به برنامه باشد در حال نوازش پای همراه خانمش بود پرتاب کرد. میمون که انگار از این پیروزی سرمست شده بود از داخل جعبه کفش‌های دیگری را هم به طرف مردم پرتاب کرد. اندازه همه کفشها ۴۴ بود. لوطی هم که از این ماجرا به هیجان آمده بود روی دیوار اتاق نوشت: «دیکتاتوری فقط دیکتاتوری توده‌ها. کیانو ریوز نوه شیخ فضل‌الله. لزب فقط لزب‌الله. خلیج فارس ایران محل دفن ایتام. عیسی هنوز می گرید. فاک د پلیس.»
مردم برای فرار از انتر و لوطی اول سعی کردند از اتاق خارج شوند ولی متوجه شدند که در اتاق توسط عزراییل قفل (قلف) شده است. نهنگی هم در این شلوغی از فرصت استفاده کرده بود و خودی نشان میداد چون کل صحنه ماجرا در یک جزیره رخ میداد که این جزیره هم در واقع پشت یک نهنگ خیلی بزرگ بود. همه فهمیدند که تنها راه نجات رفتن به داخل چاه وسط اتاق یا در واقع همان سوراخ بینی نهنگ است. همه به ترتیب از لبه چاه به داخل شش (جگر سفید) سر خورندند. انتر و لوطی هم سوار جعبه خالی کفش ها شدند و بر روی آب آرام آرام به دنبال قربانیان بعدیشان روانه شدند.

۲۹ مهر ۱۳۸۷ ه‍.ش.

اگور سگور، بیا بیا بیا!


داشتن واقعی هر‌چیز تنها موقعی به دست‌ می‌آید که توانایی نابودی آن موجود باشد [کارل امانوئل فیلیپ سباستین ماکسیمیلین مارکس] و توانایی نابودی هر چیز نهایتاً در دستان ریاست جمهور ایالات متحده یا آن مامور مخصوصش‌ است که کد‌های شلیک موشک‌های هسته‌ای را حفظ است. پس آن مامور مخصوص صاحب واقعی و آنی همه چیز است هر چند به علت این که هیچ کتابی از مارکس نخوانده از این ثروت واقعی خود بی‌خبر است. البته هر‌آینه اگر از این جمله مارکس اطلاع داشت و اصلا اگر حتی فیلمی از گروچویشان هم دیده بود، هر گز نمی‌توانست از گزینش ماموران مخفی نزدیکان رئیس جمهور آمریکا عبور کند که آن کد‌ها را به دست بیاورد.

پس دانایی به داشتن نیازمند دانایی به توانایی‌ نابودی است. مثلا من میدانم یک (یا چند) خود‌کار دارم چون میدانم می‌توانم این خودکار را به طرز مخوفی در دهان یکی از طرفداران فرضی مردمسالاری دینی بکنم طوری که خودکار کاملا خراب شود. اما میدانم که هیچ‌گاه صاحب زمین و ملک نخواهم شد، چون راهی برای نابودی ملک و زمین نمی‌شناسم. البته برای دلداری خود و رفع این نقصان، بیشتر مردمی که صاحب زمین می‌شوند روی آن صاحب خانه، باغ‌وحش و یا حتی توالت عمومی‌ هم می‌شوند، چون توانایی از بین بردن آن بنا را دارند و معمولا هم اگر بخواهند لاف داشتن چیزی را بزنند لاف داشتن آن بنا را میزنند: «توالت عمومی میدان تجریش جد اندر جد به ما تعلق داشته.»

تناقضات عمیقی که داشتن و نداشتن ایجاد میکند در حقیقت یکی از سرچشمه‌های اصلی مارکسیسم است: [ از سر‌چشمه‌های دیگرش می‌توان به علوم دقیقه، دیالکتیک تاریخی، یهودستیزی و غیره اشاره کرد.] به وضوح صاحبان اصلی یک کارخانه نساجی کارگران آن هستند که می‌توانند با کار نکردن آن را نابود کنند. دیالکتیک مارکس بر خلاف دیالکتیک هگلی که توضیحی‌است، پیشبردی و فعال است: کارگران با کارکردن در عین حال تضمین می‌کنند که چون می‌توانند کار نکنند و کارخانه را نابود کنند، مالک اصلی کارخانه می‌مانند. مارکسیسم این نقش کارگران و در نهایت توده‌ها را حتی از آن هم فراتر می‌برد. همه چیز به توده‌ها تعلق دارد چون اگر آن مامور مخصوص لعنتی نبود می‌توانستند همه چیز را نابود کنند. برای درک هیچیستی (نیهیلیسم) ناملموسی که در مارکسیسم موجود است لزومی ندارد حتما اصابت تصادفی گردن تروتسکی با یک تبر در کوبا را مثال بزنیم، اما واقعا تروتسکی مثال خوبی‌‌ست.

۲۳ مهر ۱۳۸۷ ه‍.ش.

قولِ یک غول یا تماشای سگهای بی دُم

سر راهم مردی نشسته که زیاد حرف نمی‌زند و زیاد هم نمی‌شیند همین که من از کنارش رد می‌شوم او هم بلند می‌شود از خیابان رد می‌شود و بعد از عوض کردن عینک سیاهش با عینکی قهوه‌ای از سوی دیگر خیابان با حفظ فاصله ایمنی مرا دنبال می‌کند. به نظر می‌رسد که می‌خواهد یکی از اعضای مهم بدنم را بدزدد ولی قبلا دستش خوانده شده. حتی پایش را هم خواندم و اتفاقاً بد هم نمی‌نویسد هرچند دیدش پر از تپختر و غرور است و خواننده را احمقی فرض کرده که در اوج حماقت اثر این نویسنده (پای مرد) را روی صندلی اتوبوس پیدا کرده باشد و از روی کنجکاوی بخواند. نخیر آقای پای عزیز! خواننده پول داده کتاب خریده که تو تحویلش بگیری بدون هیچ جورابی. دستم را در جیبم می‌کنم و مطمئن می‌شوم که همه چیز سر جایش است که هست و انگار به همین راحتی میشود دزدیدش! موضوع به این سادگی هم تمام نمی‌شود چون برای رسیدن به خانه باید از یک قبرستان تاریک عبور کنم. مرد احمق که با عینک تیره‌اش در این شب تار چند بار با درخت و دیوار و بعضا با چند کار غیر اخلاقی بر خورد قاطعی کرده بود لنگ‌لنگان قدم‌زنان هنوز به دنبالم بود و فاصله‌اش را هم کم کرده بود و دیگر صدایش را می‌شنیدم که زمزمه میکرد: «ای حافظ شیرازی تو حافظ هر رازی به آن شاخ گوزنت فال مرا هم بگیر.» دقت کردم که چه فالی می‌آید.
بیت:
 «اندر آن ساعت که بر پشت صبا بندند زين
با سليمان چون برانم من که مورم مرکب است»


دقت کردم و دیدم یک مورچه قرمز‌رنگ روی شانه‌ام نشسته و با لبخند تو دل برویی شاخکهایش را تکان می‌دهد. مرد دیگر کاملا نزدیک شده و نفسش را حس می‌کنم که به گردنم می‌خورد و مینوشد. باز زمزمه می‌کند: «Tough love... 'Nuff love» واقعا احمقی است. دستان سرد و چروکیده اش به آرامی به پوست پشت شکمم می‌خورد. می‌خواهم فریاد بزنم. مرد ریشو و عینکی و مو بور است می‌تواند مذاکره‌گر هسته‌ای باشد. مرده‌ها به آرامی از زمین بیرون می‌آیند و دنبال جورابشان می‌گردند که متوجه تقلای من می‌شوند. مرد از دیدن این همه مرده که دنبال جوراب می‌گردند کاملا جا می‌خورد. از آن طرف مورچه هم که یک مورچه آدمخوار آفریقایی است با دوستانش که از سوراخهای گورها در می‌آیند رو‌بوسی می‌کنند و همه به طرف مرد حمله می‌کنند. مرد در سه دقیقه تبدیل به مشتی استخوان می‌شود و با یکی از مرده‌ها که اهل نیو‌آمستردام است نرد عشق (افلاطونی) می‌ریزد و بعد از این که جفت شش آورد، هر دو با هم در نزدیکترین قبری که می‌یابند میخوابند.

از دور رضا امیرخانی دست تکان میدهد و من هم از ترس به خانه‌ام میروم و در را قفل میکنم. ماه به آرامی می‌تابد و مورچه لبخند میزند.

۲۲ مرداد ۱۳۸۷ ه‍.ش.

Have it all



born like this
into this
as the chalk faces smile
as Mrs. Death laughs
as political landscapes dissolve


- Bukowski

۱۶ مرداد ۱۳۸۷ ه‍.ش.

مزخرفترین شما نزد من، قانعترین شماست


- دختر جان جواب بده!
- به من وقت بده که فکر کنم.
- هر چه لازم داری فکر کن. ۱۵ دقیقه وقت داری.
[۱۵ دقیقه همانطور که انتظار میرود میگذرد]
- پاسخت چیه؟
- پاسخم منفی‌ست.
- مطمئنی؟ به عواقب تصمیمت فکر کردی.
- بداهتاً.
- میدونی که این تصمیمت غیر از خودت برای بقیه چه عواقب ناگوار و ننگینی داره؟
- ببین. ماجرای گروه هندوانه سیاه رو یادته؟ همونایی که به مدت یک هفته با یک کلاهک هسته‌ای آمریکای جنوبی رو فتح کردند؟
- بعله بین ما آنارشیست‌ها اونا اول یک گروه الگو بودند اما بعد از انشعاب عین‌الملکی مرتد شدند.
- میدونی چند روز بر آمریکای جنوبی حکومت کردند؟
- یک روز؟
- دقیقا ۱۳ ساعت بعد معلوم شد که کلاهک هسته‌ای‌شون یک هندونه سیاه بوده.
- خوب اینا چه ربطی به برنامه ما داره؟ ما ۶۷ تا کلاهک هسته‌ای رو خودمون ساختیم و بزرگ‌کردیم.
- میدونی که تا یک ماه بعد از این‌که دادگاه هندوانه سیاه تشکیل شد، همه فکر می‌کردند اونا واقعاً کلاهک هسته‌ای نداشتند؟
- خوب ولی ما میخوایم اول این بمب رو منفجر کنیم بعد انقلاب کنیم. اگر تو هم به ما کمک نکنی کسایی دیگه‌ای هستند.
- براتون در این انقلاب آرزوی موفقیت می‌کنم!
- به آرزوی بزدلینی مثل تو واقعاً هم احتیاج داریم.

۸ مرداد ۱۳۸۷ ه‍.ش.

فارغ‌التحصیلان چندش آور مدرسه بنت‌الهدی



از دستهایم بوی خاک به مشام می‌رسد و وقتی آنها را مشت می‌کنم استکبار بزرگی خودش را به آنها می‌کوبد و کامل غر می‌شود و راننده اش که مردی جدی اما خنده‌رو و در عین حال عصبانی‌است از آن پیاده می‌شود و با آن هیکل لیلیپوتیش لگدی به انگشتانم می‌زند و صدایی شبیه صدای ماهی مرکب که در آب کلردار استخر مجموعه ورزشی آرارات غوطه بخورد از دهانش خارج می‌شود. به او وقعی نمی‌نهم و بی حوصله تلنگری به او می‌زنم که جا‌خالی می‌دهد و این‌بار گوشه انگشت میانیم را گاز می‌گیرد که اثری ندارد (یا اگر داشته باشد خودتان تشبیهش کنید) ولی به او می‌گویم: «اگر می‌دانستی این انگشت کجا رفته بود که از اوج لذت روی زمین ولو می‌شدی!» و او را درون استکبارش می‌کنم و در صندوق اجاره‌خانه می‌اندازم.

هنوز از دستانم بوی خاک می‌آید. آنها را باز می‌کنم که کف آن‌ها را ببینم. کف دستم مثل بهشتی که عاشقان و مستانش را به دوزخ برده باشند خالی است، اما کمی که دقت میکنم کف دستم مو در می‌آورد و ناخنهایم بزرگ و بلند و تیز می‌شوند. می‌فهمم که موقع کف‌گرگی زدن به مردمی است که به بهانه اخلاق همیشه در آسانسور دختران تازه بالغ را نوازش می‌کنند و مردمی که به هوای روشنی‌فکرشان از حداقل شعورشان گذشته‌اند و فکر می‌کنند فیلم‌های دیوید لینچ را میفهمند و از دیدن اسم خودشان در اینترنت شعفی بالاتر از قلط خوردن خوک سفید در گل سیاه نثارشان میشود و مردمی که با شنیدن اسم بودا به تناسخ ایمان می‌آورند و با شنیدن اسم علی ریش در می‌آورند. کف گرگیم که هنوز بوی خاک میدهد را به شما تقدیم میکنم.

ـــــــــــ تبلیغ ــــــــــــــ

نام فیلم: اِل توپو [El Topo]
نام کارگردان: الخاندر خودوروسکی
صحنه مهم: همه صحنه ها از جمله صحنه‌ای که زن بی‌نام گلابی خارداری را با ناخنش نصف می‌کند و با زبانش شیار میوه را می‌لیسد و آن را به مارا میدهد.

[ http://www.youtube.com/watch?v=nPnZ4_OFNmg ]

۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۷ ه‍.ش.

وودی آلن قهرمان توده‌های نخبگان

[یا بز هر جا بخواهد میرود]

دیروز که از میان جنگلهای استوایی نزدیک منزلم به مردابی که سرچشمه تراوشات عمیق ذهنی‌ام هست، میرفتم، با خودم مجادله‌ای جدی در باب فقدان حس عدم کمبود ناتوانی در عین توانایی، آغاز کردم. همه این مجادله از آخر هفته پیش که در فستیوال «چرایی و غایت وجود نهضت سیه‌جامگان ایتالیا» شرکت کرده بودم، آغاز شده بود. در ساعات نهایی فستیوال و قبل از انتخاب بهترین سیه‌جامهگان و مراسم سیه‌جامه‌دران [که در آن سیه جامه نقش اول مرد در یک حرکت سمبولیک، جامه سیه‌جامه‌ی نقش اول زن را با تیغ پیتزابُری میبرد و سیه جامه منتخب هیات داوران، جامه سیه‌جامه منتخب منتقدان را با دورِ سینی‌ِِچاییِ خواستگاری میبرد تا جای یک قلب تیر‌خورده در آن در بیاید و کلی بلبشوی دیگر] یکی از برگزار کنندگان که مو، عینک، پوست، پیراهن، شلوار، کمربند، و جوراب [و شورتش] سیاه بود پشت تریبون رفت و از همه خواست برای شنیدن یک خبر شیرین سیه‌جامگی سکوت کنند و سپس اعلام کرد: «شبحی مرموز بر دنیا سایه افکنده است: شبح سیه‌جامگی.» اما قبل از این که حرفش تمام شود مردی با مو، عینک، پوست، پیراهن، شلوار، کمربند، و جوراب [و شورت] سفید یک کیک سفید رنگ به طرف او پرتاب کرد. این حرکت حساب شده تمامی تمرکزم را به هم ریخت و باعت شد بتوانم با نگاه کردن از پهلو به واقعیت موضوع بفهمم که این فستیوال آن‌قدر هم که به نظر میاید مهم نیست. همانطور که از پهلو به واقعیت نگاه میکردم فهمیدم که موهای سرش دارد از کنار سفید میشود و دست چپش هم کج است. اما مشکل این بود که از پهلو هم واقعیت خیلی چیز مطلوبی نبود و در یک نگاه از ۱۰ نمره ۴ میگرفت که ۲ نمره آن هم به خاطر اخلاق خوبش بود. در همین حال که داشتم تمرکزم را که به هم ریخته بود مرتب میکردم به یاد هرمان هسه که زمانی که آلمانیها داشتند از اخلاص عمل هیتلر و چربی پوست یهودیان صابون درست میکردند در سویس از ماترهورن بالا و پایین میرفت تا بفهمد سیزیفوس چی میکشیده و به ادوارد اول پادشاه انگلیس فکر کردم که فرمان داده بود: «مجنون کسی است که فکرش از ددی وحشی بیشتر نباشد و اگر چنینی جنایتی مرتکب شد، شایسته عتاب نیست و بعد به ادوارد سوم فکر کردم که از عشق مارلنه دیتریش دیوانه شد و به آلمان رفت و بعد وقتی فهمید که مارلنه دیتریش به آمریکا رفته دیگر دیر شده بود. وقتی درب تمرکزم رو خوب کیپ کردم و تعدادش رو به طور کامل شمردم، دیگر شب شده بود و مجبور بودم با واقعیت روبرو بشم: با لباس سیاه در میان جاده‌ای تاریک ایستاده بودم و دوازده به علاوه یک کامیون با سرعت به طرفم می‌آمدند.