۲۰۰۹/۶/۱۸
۲۰۰۹/۶/۱۲
۲۰۰۹/۳/۵
مزخرفترین شما نزد من، ول معطلترین شماست
گزیده گزارشات خوفیه: زنان مصر باستان از دم مار زنگی به عنوان ویبراتور (لرزانک) استفاده می کردند.
( اولین لرزانک مدرن توسط توسط کلینا ویلکینسون در سال ۱۸۸۰ برای درمان آنچه «گرفتگی مهبل» و «هیستری اناث» نامیده میشد، ابداع شد)
۲۰۰۹/۱/۳۱
قطره قطره تا ملاقات با سیهگیسو
با صدای زنگ تلفن همراه از خواب بیدار شد. البته تنها قسمتی از تلفنش که کار میکرد زنگش بود و از آن به عنوان ساعت برای بیدارشدن استفاده میکرد. نگاهی به اطرافش در غار انداخت و با دیدن ضحاک در بند یادش آمد که باید یک سالی در این غار بالای دماوند خوابیده باشد. اول از همه یادش افتاد که در غار ضحاک قهوه پیدا نمی شود و اعصابش خورد شد. برای شیطنت با صدای بلند داد زد: «ضحاک! بیدار شو!» ضحاک با لهجه غلیظ عربی گفت: « با این موریانه هایی که اگر میمون بودمی جای دمم، لانه کرده اند، که نتوانم بخسبم. علیحده هفته ایست که جیرجیرکَت صدای میکند.» امام اشکول نگاهی به تلفنش انداخت و کمی تعجب کرد، اما فقط کمی: «خوب آن وقتی که فریدون داشت زنجیرت میکرد میگفتی که یک حشرهکش هم به ماتحتت بمالد.» ضحاک غرغری کرد و گفت: «حشره کش چیست؟»
اشکول که دیگر حوصله این زندانی بد زبان را نداشت شروع به جمع کردن وسایلش از اطراف غار کرد: (۱) یک سلول خورشیدی که با آن تلفنش را سیراب می کرد. (۲) یک فانوس. (۳) یک جسدِ بچهشیطان. (۴) قرص سردرد. (۵) آدرس و کروکی خانه زعفر جنی در دَروسِ شمیران. (۶) هفت شمشیر پلاستیکی. (۷) یک هفتتیر خیالی. (۸) ۲۲ کیلو پرینت از صفحات ویکیپیدیا روی دانههای برنج (۹) تمرکز کامل و (۱۰) یک دست ورق گنجفه از نوع تارو. ضحاک نالید: «آن فانوس و قرصها را برایم به ودیعه بنه که ایزد تو را بازدهد؟» امام اشکول فانوس را در کنار ضحاک گذاشت و گفت: «نفتش را از کجا میآوری نفله؟» ضحاک که داشت با علاقه به فانوس نگاه میکرد جوابی نداد اما پرسید: «گفتی میخواهی در ایرانزمین چه کنی؟». امام اشکول گفت: «میخوام عدل و داد را در ایران زمین پر کنم. به تو چه؟»
وقتی از غار بیرون آمد دیگر هوا روشن شده بود. در دور دست تهران را میشد دید و کمی دورترک هم قم و اصفهان معلوم بودند.گفته میشد با دوربین میشود تا منامه [محل تولد ضحاک در یمن] را هم دید. تا نزدیکترین کافیشاپ در فلکه سیزدهم تهرانپارس هم با خرِ امام سهدقیقه راه بود. نبرد سختی با سعفر بن زعفر جنی در پیش بود.
۲۰۰۸/۱۲/۱۵
الگوی هر انسان نیکوسرشت
مگر همین شما نبودید که چند وقت پیش سر موضوع نامعلومی با من یکی و به دو میکردید؟ خوب باید بدانید که جواب شما نمرده بلکه در نزد من به طور قطع حاضر است و همین الان دارد روزی میگیرد:
ناگاه سکوت رعد آسایی بر اتاق حاکم شد و حاضرین هاج و واج به یکدیگر نگریستند. همه محو لوطی شدهبودند که در دستان انتر خود اسیر شده بود و با لذت فراوانی به چشمان فروزان انتر که بیاعتنا موز میخورد مینگریست. انتر که قلادهٔ لوطیش را در دست گرفته بود به آرامی همه موز را خورد و پوست آن را در دهان لوطی فرو کرد. سپس انتر در حالی که به وضوح شاد بود دست در جعبهای که در میان صحنه بود کرد و کفشی را از آن در آورد و بعد آن را به طرف یکی از حاضرین که بدون این که حواسش به برنامه باشد در حال نوازش پای همراه خانمش بود پرتاب کرد. میمون که انگار از این پیروزی سرمست شده بود از داخل جعبه کفشهای دیگری را هم به طرف مردم پرتاب کرد. اندازه همه کفشها ۴۴ بود. لوطی هم که از این ماجرا به هیجان آمده بود روی دیوار اتاق نوشت: «دیکتاتوری فقط دیکتاتوری تودهها. کیانو ریوز نوه شیخ فضلالله. لزب فقط لزبالله. خلیج فارس ایران محل دفن ایتام. عیسی هنوز می گرید. فاک د پلیس.»
مردم برای فرار از انتر و لوطی اول سعی کردند از اتاق خارج شوند ولی متوجه شدند که در اتاق توسط عزراییل قفل (قلف) شده است. نهنگی هم در این شلوغی از فرصت استفاده کرده بود و خودی نشان میداد چون کل صحنه ماجرا در یک جزیره رخ میداد که این جزیره هم در واقع پشت یک نهنگ خیلی بزرگ بود. همه فهمیدند که تنها راه نجات رفتن به داخل چاه وسط اتاق یا در واقع همان سوراخ بینی نهنگ است. همه به ترتیب از لبه چاه به داخل شش (جگر سفید) سر خورندند. انتر و لوطی هم سوار جعبه خالی کفش ها شدند و بر روی آب آرام آرام به دنبال قربانیان بعدیشان روانه شدند.
۲۰۰۸/۱۰/۲۰
اگور سگور، بیا بیا بیا!

داشتن واقعی هرچیز تنها موقعی به دست میآید که توانایی نابودی آن موجود باشد [کارل امانوئل فیلیپ سباستین ماکسیمیلین مارکس] و توانایی نابودی هر چیز نهایتاً در دستان ریاست جمهور ایالات متحده یا آن مامور مخصوصش است که کدهای شلیک موشکهای هستهای را حفظ است. پس آن مامور مخصوص صاحب واقعی و آنی همه چیز است هر چند به علت این که هیچ کتابی از مارکس نخوانده از این ثروت واقعی خود بیخبر است. البته هرآینه اگر از این جمله مارکس اطلاع داشت و اصلا اگر حتی فیلمی از گروچویشان هم دیده بود، هر گز نمیتوانست از گزینش ماموران مخفی نزدیکان رئیس جمهور آمریکا عبور کند که آن کدها را به دست بیاورد.
پس دانایی به داشتن نیازمند دانایی به توانایی نابودی است. مثلا من میدانم یک (یا چند) خودکار دارم چون میدانم میتوانم این خودکار را به طرز مخوفی در دهان یکی از طرفداران فرضی مردمسالاری دینی بکنم طوری که خودکار کاملا خراب شود. اما میدانم که هیچگاه صاحب زمین و ملک نخواهم شد، چون راهی برای نابودی ملک و زمین نمیشناسم. البته برای دلداری خود و رفع این نقصان، بیشتر مردمی که صاحب زمین میشوند روی آن صاحب خانه، باغوحش و یا حتی توالت عمومی هم میشوند، چون توانایی از بین بردن آن بنا را دارند و معمولا هم اگر بخواهند لاف داشتن چیزی را بزنند لاف داشتن آن بنا را میزنند: «توالت عمومی میدان تجریش جد اندر جد به ما تعلق داشته.»
تناقضات عمیقی که داشتن و نداشتن ایجاد میکند در حقیقت یکی از سرچشمههای اصلی مارکسیسم است: [ از سرچشمههای دیگرش میتوان به علوم دقیقه، دیالکتیک تاریخی، یهودستیزی و غیره اشاره کرد.] به وضوح صاحبان اصلی یک کارخانه نساجی کارگران آن هستند که میتوانند با کار نکردن آن را نابود کنند. دیالکتیک مارکس بر خلاف دیالکتیک هگلی که توضیحیاست، پیشبردی و فعال است: کارگران با کارکردن در عین حال تضمین میکنند که چون میتوانند کار نکنند و کارخانه را نابود کنند، مالک اصلی کارخانه میمانند. مارکسیسم این نقش کارگران و در نهایت تودهها را حتی از آن هم فراتر میبرد. همه چیز به تودهها تعلق دارد چون اگر آن مامور مخصوص لعنتی نبود میتوانستند همه چیز را نابود کنند. برای درک هیچیستی (نیهیلیسم) ناملموسی که در مارکسیسم موجود است لزومی ندارد حتما اصابت تصادفی گردن تروتسکی با یک تبر در کوبا را مثال بزنیم، اما واقعا تروتسکی مثال خوبیست.
۲۰۰۸/۱۰/۱۴
قولِ یک غول یا تماشای سگهای بی دُم
سر راهم مردی نشسته که زیاد حرف نمیزند و زیاد هم نمیشیند همین که من از کنارش رد میشوم او هم بلند میشود از خیابان رد میشود و بعد از عوض کردن عینک سیاهش با عینکی قهوهای از سوی دیگر خیابان با حفظ فاصله ایمنی مرا دنبال میکند. به نظر میرسد که میخواهد یکی از اعضای مهم بدنم را بدزدد ولی قبلا دستش خوانده شده. حتی پایش را هم خواندم و اتفاقاً بد هم نمینویسد هرچند دیدش پر از تپختر و غرور است و خواننده را احمقی فرض کرده که در اوج حماقت اثر این نویسنده (پای مرد) را روی صندلی اتوبوس پیدا کرده باشد و از روی کنجکاوی بخواند. نخیر آقای پای عزیز! خواننده پول داده کتاب خریده که تو تحویلش بگیری بدون هیچ جورابی. دستم را در جیبم میکنم و مطمئن میشوم که همه چیز سر جایش است که هست و انگار به همین راحتی میشود دزدیدش! موضوع به این سادگی هم تمام نمیشود چون برای رسیدن به خانه باید از یک قبرستان تاریک عبور کنم. مرد احمق که با عینک تیرهاش در این شب تار چند بار با درخت و دیوار و بعضا با چند کار غیر اخلاقی بر خورد قاطعی کرده بود لنگلنگان قدمزنان هنوز به دنبالم بود و فاصلهاش را هم کم کرده بود و دیگر صدایش را میشنیدم که زمزمه میکرد: «ای حافظ شیرازی تو حافظ هر رازی به آن شاخ گوزنت فال مرا هم بگیر.» دقت کردم که چه فالی میآید.بیت:
«اندر آن ساعت که بر پشت صبا بندند زين
با سليمان چون برانم من که مورم مرکب است»
دقت کردم و دیدم یک مورچه قرمزرنگ روی شانهام نشسته و با لبخند تو دل برویی شاخکهایش را تکان میدهد. مرد دیگر کاملا نزدیک شده و نفسش را حس میکنم که به گردنم میخورد و مینوشد. باز زمزمه میکند: «Tough love... 'Nuff love» واقعا احمقی است. دستان سرد و چروکیده اش به آرامی به پوست پشت شکمم میخورد. میخواهم فریاد بزنم. مرد ریشو و عینکی و مو بور است میتواند مذاکرهگر هستهای باشد. مردهها به آرامی از زمین بیرون میآیند و دنبال جورابشان میگردند که متوجه تقلای من میشوند. مرد از دیدن این همه مرده که دنبال جوراب میگردند کاملا جا میخورد. از آن طرف مورچه هم که یک مورچه آدمخوار آفریقایی است با دوستانش که از سوراخهای گورها در میآیند روبوسی میکنند و همه به طرف مرد حمله میکنند. مرد در سه دقیقه تبدیل به مشتی استخوان میشود و با یکی از مردهها که اهل نیوآمستردام است نرد عشق (افلاطونی) میریزد و بعد از این که جفت شش آورد، هر دو با هم در نزدیکترین قبری که مییابند میخوابند.
از دور رضا امیرخانی دست تکان میدهد و من هم از ترس به خانهام میروم و در را قفل میکنم. ماه به آرامی میتابد و مورچه لبخند میزند.
۲۰۰۸/۸/۱۲
Have it all
born like this
into this
as the chalk faces smile
as Mrs. Death laughs
as political landscapes dissolve
- Bukowski
۲۰۰۸/۸/۶
مزخرفترین شما نزد من، قانعترین شماست

- دختر جان جواب بده!
- به من وقت بده که فکر کنم.
- هر چه لازم داری فکر کن. ۱۵ دقیقه وقت داری.
[۱۵ دقیقه همانطور که انتظار میرود میگذرد]
- پاسخت چیه؟
- پاسخم منفیست.
- مطمئنی؟ به عواقب تصمیمت فکر کردی.
- بداهتاً.
- میدونی که این تصمیمت غیر از خودت برای بقیه چه عواقب ناگوار و ننگینی داره؟
- ببین. ماجرای گروه هندوانه سیاه رو یادته؟ همونایی که به مدت یک هفته با یک کلاهک هستهای آمریکای جنوبی رو فتح کردند؟
- بعله بین ما آنارشیستها اونا اول یک گروه الگو بودند اما بعد از انشعاب عینالملکی مرتد شدند.
- میدونی چند روز بر آمریکای جنوبی حکومت کردند؟
- یک روز؟
- دقیقا ۱۳ ساعت بعد معلوم شد که کلاهک هستهایشون یک هندونه سیاه بوده.
- خوب اینا چه ربطی به برنامه ما داره؟ ما ۶۷ تا کلاهک هستهای رو خودمون ساختیم و بزرگکردیم.
- میدونی که تا یک ماه بعد از اینکه دادگاه هندوانه سیاه تشکیل شد، همه فکر میکردند اونا واقعاً کلاهک هستهای نداشتند؟
- خوب ولی ما میخوایم اول این بمب رو منفجر کنیم بعد انقلاب کنیم. اگر تو هم به ما کمک نکنی کسایی دیگهای هستند.
- براتون در این انقلاب آرزوی موفقیت میکنم!
- به آرزوی بزدلینی مثل تو واقعاً هم احتیاج داریم.
۲۰۰۸/۷/۲۹
فارغالتحصیلان چندش آور مدرسه بنتالهدی

از دستهایم بوی خاک به مشام میرسد و وقتی آنها را مشت میکنم استکبار بزرگی خودش را به آنها میکوبد و کامل غر میشود و راننده اش که مردی جدی اما خندهرو و در عین حال عصبانیاست از آن پیاده میشود و با آن هیکل لیلیپوتیش لگدی به انگشتانم میزند و صدایی شبیه صدای ماهی مرکب که در آب کلردار استخر مجموعه ورزشی آرارات غوطه بخورد از دهانش خارج میشود. به او وقعی نمینهم و بی حوصله تلنگری به او میزنم که جاخالی میدهد و اینبار گوشه انگشت میانیم را گاز میگیرد که اثری ندارد (یا اگر داشته باشد خودتان تشبیهش کنید) ولی به او میگویم: «اگر میدانستی این انگشت کجا رفته بود که از اوج لذت روی زمین ولو میشدی!» و او را درون استکبارش میکنم و در صندوق اجارهخانه میاندازم.
هنوز از دستانم بوی خاک میآید. آنها را باز میکنم که کف آنها را ببینم. کف دستم مثل بهشتی که عاشقان و مستانش را به دوزخ برده باشند خالی است، اما کمی که دقت میکنم کف دستم مو در میآورد و ناخنهایم بزرگ و بلند و تیز میشوند. میفهمم که موقع کفگرگی زدن به مردمی است که به بهانه اخلاق همیشه در آسانسور دختران تازه بالغ را نوازش میکنند و مردمی که به هوای روشنیفکرشان از حداقل شعورشان گذشتهاند و فکر میکنند فیلمهای دیوید لینچ را میفهمند و از دیدن اسم خودشان در اینترنت شعفی بالاتر از قلط خوردن خوک سفید در گل سیاه نثارشان میشود و مردمی که با شنیدن اسم بودا به تناسخ ایمان میآورند و با شنیدن اسم علی ریش در میآورند. کف گرگیم که هنوز بوی خاک میدهد را به شما تقدیم میکنم.
ـــــــــــ تبلیغ ــــــــــــــ
نام فیلم: اِل توپو [El Topo]
نام کارگردان: الخاندر خودوروسکی
صحنه مهم: همه صحنه ها از جمله صحنهای که زن بینام گلابی خارداری را با ناخنش نصف میکند و با زبانش شیار میوه را میلیسد و آن را به مارا میدهد.
[ http://www.youtube.com/watch?v=nPnZ4_OFNmg ]
۲۰۰۸/۵/۱۲
وودی آلن قهرمان تودههای نخبگان
[یا بز هر جا بخواهد میرود]دیروز که از میان جنگلهای استوایی نزدیک منزلم به مردابی که سرچشمه تراوشات عمیق ذهنیام هست، میرفتم، با خودم مجادلهای جدی در باب فقدان حس عدم کمبود ناتوانی در عین توانایی، آغاز کردم. همه این مجادله از آخر هفته پیش که در فستیوال «چرایی و غایت وجود نهضت سیهجامگان ایتالیا» شرکت کرده بودم، آغاز شده بود. در ساعات نهایی فستیوال و قبل از انتخاب بهترین سیهجامهگان و مراسم سیهجامهدران [که در آن سیه جامه نقش اول مرد در یک حرکت سمبولیک، جامه سیهجامهی نقش اول زن را با تیغ پیتزابُری میبرد و سیه جامه منتخب هیات داوران، جامه سیهجامه منتخب منتقدان را با دورِ سینیِِچاییِ خواستگاری میبرد تا جای یک قلب تیرخورده در آن در بیاید و کلی بلبشوی دیگر] یکی از برگزار کنندگان که مو، عینک، پوست، پیراهن، شلوار، کمربند، و جوراب [و شورتش] سیاه بود پشت تریبون رفت و از همه خواست برای شنیدن یک خبر شیرین سیهجامگی سکوت کنند و سپس اعلام کرد: «شبحی مرموز بر دنیا سایه افکنده است: شبح سیهجامگی.» اما قبل از این که حرفش تمام شود مردی با مو، عینک، پوست، پیراهن، شلوار، کمربند، و جوراب [و شورت] سفید یک کیک سفید رنگ به طرف او پرتاب کرد. این حرکت حساب شده تمامی تمرکزم را به هم ریخت و باعت شد بتوانم با نگاه کردن از پهلو به واقعیت موضوع بفهمم که این فستیوال آنقدر هم که به نظر میاید مهم نیست. همانطور که از پهلو به واقعیت نگاه میکردم فهمیدم که موهای سرش دارد از کنار سفید میشود و دست چپش هم کج است. اما مشکل این بود که از پهلو هم واقعیت خیلی چیز مطلوبی نبود و در یک نگاه از ۱۰ نمره ۴ میگرفت که ۲ نمره آن هم به خاطر اخلاق خوبش بود. در همین حال که داشتم تمرکزم را که به هم ریخته بود مرتب میکردم به یاد هرمان هسه که زمانی که آلمانیها داشتند از اخلاص عمل هیتلر و چربی پوست یهودیان صابون درست میکردند در سویس از ماترهورن بالا و پایین میرفت تا بفهمد سیزیفوس چی میکشیده و به ادوارد اول پادشاه انگلیس فکر کردم که فرمان داده بود: «مجنون کسی است که فکرش از ددی وحشی بیشتر نباشد و اگر چنینی جنایتی مرتکب شد، شایسته عتاب نیست و بعد به ادوارد سوم فکر کردم که از عشق مارلنه دیتریش دیوانه شد و به آلمان رفت و بعد وقتی فهمید که مارلنه دیتریش به آمریکا رفته دیگر دیر شده بود. وقتی درب تمرکزم رو خوب کیپ کردم و تعدادش رو به طور کامل شمردم، دیگر شب شده بود و مجبور بودم با واقعیت روبرو بشم: با لباس سیاه در میان جادهای تاریک ایستاده بودم و دوازده به علاوه یک کامیون با سرعت به طرفم میآمدند.
۲۰۰۸/۵/۴
مرغترش

این نوشته فضاسازی ندارد، شخصیتپردازی ندارد، به اتفاق خاصی در زمان حاضر مربوط نیست، مسئولیت اجتماعی ندارد، به اخلاق مربوط نیست، از قدرت کلمات اطلاع ندارد، زبان فارسی را بیارزش میکند، دوگانگی ندارد، تعمیم پیدا نمیکند. حتی واقعیت هم ندارد.
درها باز اند، جز یکی.
رنگها سفیدند، جز یکی.
برگها سبزند، جز یکی.
آن در تویی،
آن رنگ تویی،
آن برگ تویی.
میدانست نادانی،
نوید داده بود:
«اگر تو بروی،
فرشتگان خشمگین
به زور به منت باز میآورند.»
تمام آدمهایی که در زندگی برایشان احترام، الفت، ترس، و نفرت قايل بودید را در نظر بگیرد از جادوی حضورشان چقدر میماند اگر برهنه باشند؟
۲۰۰۸/۳/۳۰
مقتدى

وقتی به ویکیپیدیا مینگریم:
«از آنجا که مقتدی صدر دارای تحصیلات و درجات دینی کافی نمیباشد، از لقب مرجعیت استفاده نمیکند و فتوایی صادر نمیکند. قبل از ترور پدرش او در حوزه نجف مشغول به تحصیل بود اما بنابر اظهارات محقق شیعی والی نصر، او نتوانست تحصیلات خود را به اتمام برساند و در زمان طلبگی به «ملا آتاری» مشهور بود چرا که ظاهرا بازیهای کامپیوتری را به مطالعه «نکات دقیقه فقه و الهیات» ترجیح میداد.»
۲۰۰۸/۳/۱۶
چه کسی از احمد شاملو میترسد؟

دلم میخواهد یک بار هم که شده مثل اینهایی که عنکبوت غورت (قورت؟ فاک می) داده اند بنویسم. کمکی میشود که وقتی فیلمهای خودم را دیدم بتوانم آنها را بفهمم.
«چه کسی از احمد شاملو میترسد؟»
نمایشی در ۳ پرده نازک
بازیگران: احمد ساحری (استاد تاریخ دانشگاه تهران) ، راحله مرکزالاسلام (همسرش و دختر رییس دانشگاه)، کامران هومندوست (استاد تازه فیزیک) و
همسرش زهره جذبه (که به حشیش میپردازد).
پرده اول: معانقه
مکان: داخلی، منزل احمد و راحله. یک در در چپ، یکی وسط و یکی در راست صحنه وجود دارند
احمد با سرعت از دری در سمت چپ به دری در طرف راست میدود. به نظر میاید که لباسی بر تن ندارد ولی حولهای بر کمر دارد.
[صدایِ] راحله: «لباسهات. مهمانها الان میرسند.»
[صدایِ] احمد: «بیارشون بیزحمت.»
راحله در حالی که تنها مقنعه قرمز و لباس زیر سیاهی به تن دارد یک دست کت و شلوار و پیراهن و غیره را در داخل در راستی که اکنون صدای آب دوش حمام از آن شنیده میشود پرت میکند و به آرامی روی صندلی مینشیند و لباس زنانه سبز رنگی میپوشد. در این حین صدای دوش قطع میشود و صدای احمد را میشنویم که میخواند: «تو ای خسرو خوبان، تو ای دسته چاقو، تو ای جاروی بدبو، تو ای رمز تسلسل، تو ای خوشگل بابا، تو ای مزبزب خر...»
راحله لبخندزنان برای خودش ضرب میگیرد. احمد که لباس پوشیده بیرون میآید و کمربندش را که هنوز نبسته تاب میدهد.
احمد: «اِ! این مقنعه رو در بیار بابا. خوشت میاد انگار؟»
راحله: «یادم رفت»
راحله مقنعه را هم در می آورد و در در سمت چپ پرت میکند و سیگاری از روی میز برداشته روشن میکند. احمد در آینه کنار در خودش را وارسی میکند.
راحله: « این کامران اینا به نظرت اهل دل اند؟»
احمد: «نمیدونم. یک کمی ظاهر بچهمدرسهای داره اما زنش رو که دیده بودم از زیبایی بهره برده بود!»
راحله: «پس شانست زده»
راحله بلند میخندد و در همین لحظه صدای زنگ میآید که احمد از صحنه خارج میشود.
[صدای] احمد: «بهبه! سلام. خوش آمدین. خواهش میکنم بفرمایید بالا.»
راحله سیگارش را با نارضایتی خاموش میکند و میایستد و لبخندی تصنعی میزند.
کامران: «سلام خانوم. کامران هستم. این همسرم زهره.»
زهره:[با عشوهای ملایم] «سلام.»
راحله: [با عشوهای غلیظ] «سلام. خوشآمدین. من راحله هستم.»
کامران که از صدای راحله و اسم او و رنگ پیراهنش گیج شده دستش را دراز میکند که دست بدهد که راحله او را در آغوش میگیرد. راحله بعد زهره را در آغوش میگیرد ولی در محل بوسیدن دوم اشتباه میکند و گوشه لب زهره را میبوسد. کامران و احمد با هم به کفشهایشان نگاه میکنند.
احمد: «خوب راه طولانی بود؟»
کامران: «نه خیلی اما طول کشید.»
انگار ادامه دارد.
اشتراک در:
پیامها (Atom)




