۴ آبان ۱۳۸۴

در میان چارپایان دوسر




این نوشته را در حالی می‌نویسم که از یک سو دولول مگنوم هری کالاهان به سوی بین دوچشمانم نشانه رفته
و از دیگر سو آمپول هوای پزشک احمدی در آستانه تهیگاهم آماده تزریق قرار گرفته. چشمان مضطربم
با خستگی غبارگرفته‌ای به تابلوی بدلی ولی هنوز دلنشین «مرگ یک فیزیکدان حرفه‌ای» خیره شده و
دستان استخوانیم با ترقوه خودنویس دست‌سازم ور می‌رود که اعترافنامه قبل از اعدام یک اصفهانی را
به زور غلط‌یابی کرده و به مقامات ذی‌صلاح تحویل دهم. پزشک احمدی با جلافت خاصی بوسه‌ای چرب برای
هری کالاهان میفرستد که باعث میشود هری کالاهان با شلیک گلوله ای نافذ پزشک احمدی را به درک واصل
کند. در همین لحظه گربه سیاهرنگی که اتفاقاً شبیه گربه رسول الله (هرة الرسول ام سفیان) هم هست وارد
اتاق میشود و آمپول هوا که در زمین افتاده را برداشته در تهیگاه هری کالاهان فرو می‌کند، که پس از
بیست دقیقه او را هم به دنبال مزدور مزبله‌خوار رضاشاه به درک سفلی می‌فرستد. گربه با مهربانی مادرانه‌ای
به من نگاه می‌کند و من هم برای تشکر خودکاری که در گوشش فرو رفته را در آورده، آن را با موهایش
پاک کرده و از آن برای تمام کردن اعترافنامه استفاده می‌کنم.



۲۸ مهر ۱۳۸۴

سینوحه پزشک مخصوص فرعون




هر وقت که از در اتاق بیرون میرفتم،

هر وقت که سگی را برای اعدام معاوضه می‌کردم،

هر وقت که دانه برنجی را به گنجشک برای خوردن میدادم،

هر وقت که با تمام وجود فریاد خود را فرومیخوردم،

هر وقت که مردی را به جای قاشق در دهان خود فرو میبردم،

و می بلعیدم.

هر وقت که در بستری آکنده از زیباییهای مجرد میغنودم،

و از سوزش دست تازه سوخته ام میجزیدم،



مردی

با چشمان طلایی غمناک،

با دامنی گلرنگ

به سویم هجوم می‌آورد و سبیلش را

به نشانه محبت در گوشهایم می‌فشارید

تا آستانه کری.



و زنی

با قیافه‌ای نحیف و علی‌وار

با اندوهی ناشی از فریادهایی

که از سر عقده‌های فروخورده روانیش

سرداده بود

به سوی من داسی پرت کرد

که چکشش در دستان من جا ماند



و کودکی

با تواضع مخصوص استادان خوشنویس مکتب گلریز

و غرور کوهنوردان سترگ‌اندام

و تبسم

و جسارت مخصوص بدلکاران

مرا به آرامی صید کرد

و به دوستان دوشیزه اش فروخت.

۲۷ مهر ۱۳۸۴

(داستان تمثیلی (مثلا خنده‌آور




سحرگاه، روزی مردی با بقچه حمام به گرمابه سر کوچه میرفت که طراری البته از طراران عیار از پشت
سر از او پیشی‌ گرفت و در گرمابه وارد شد. مرد، اندی بعد به گرمابه وارد شد و به خزینه جهید.
طرار که کمین کرده بود به سرعت بقچه مرد را ربود و به کوچه فرار کرد [ادامه دارد]



سحرگاه: دوران ابتدای انقلاب ایران

روزی: دوران انقلاب ایران

مرد: مردم ایران

بقچه حمام: منابع سوخت فسیلی ایران

گرمابه: جمهوری

کوچه: ایران

طرار عیار: فرصت طلبان اهل مونته‌نگرو

پیشی: باقر

خزینه: جمهوری اسلامی

سرعت: ۱ سال

کمین: علی شریعتی (مشهور به دکتر)

فرار: جنگ ایران و عراق

۱۹ مهر ۱۳۸۴

تداعی




ای روشنفکرهای ایکبیری، ای سلطنت‌طلبهای بی پادشاه، ای اصلاح‌طلبان حکومتی، ای طرفداران خودباخته و بعضا خوره فیلمهای سانتیمانتال کیشلوفسکی، ای خوانندگان کتب افیونی میلاد کوندریده، ای کسانی که فکر میکنید با ۴ سال پروژه‌های کشکی رو از این و اون کش رفتن و لیسانس مهندسی گرفتن سوراخی از سوراخ‌های آستین استعمار آمریکا رو پرکردید.



این مانیفست را داشته باشید:



(۱) هر عقیده ای فقط برای مدتی و برای اشخاص خاصی معتبر است.

(۲) کسانیکه با شدت و حرارت از عقاید حتی درست خود دفاع می‌کنند از عقده‌های فروخورده روانی رنج می‌برند.


(۳) تمدن و فرهنگ چین قدیمی‌ترین فرهنگ دنیاست.

(۴) باقر و نیچه پاسخگوی سوالات شما خواهند بود.

(۵) مسخره شدن به خاطر عقاید احمقانه طبیعی است به گیرنده‌های خود دست نزنید.

(۶) عقاید هر کس به درد خودش می‌خورد.

(۷) اگر آدم نیستید لااقل آدم‌ها را نصیحت نکنید.

۱۳ مهر ۱۳۸۴

مسخ




از حضرت امام موسی كاظم(ع) در حديث معتبر منقول است كه دوازده صنف حيوانند كه در اصل آدميان بوده اند و بعداً از جانب خداوند مسخ شده اند:


- فيل پادشاهی بود كه زنا و لواط می كرد

- خرس، عرب بادهيه نشينی بود كه ديوثی می كرد

- خرگوش زنی بود كه به شوهرش خيانت می كرد و غسل حيض و جنابت نيز نمی كرد

- شب پره كسی بود كه خرمای مردم را می دزديد

- ميمون و خوك جماعتی بودند از بنی اسرائيل كه در روز شنبه ماهی شكار مِ كردند

- سوسمار و چلپاسه، گروهی ديگر بودند از بنی اسرائيل كه در زمان حضرت موسی به مائده آسمانی ايمان نياوردند و مسخ شدند؛ پس گروهی از ايشان به دريا رفتند و گروه ديگر به صحرا

- عقرب مرد سخن چين بود

- زنبور قصابی بود كه از ترازو دزدی می كرد

- كرگدن مردی بود كه مردم با او عمل قبيح می كردند

( اصول كافی، شيخ كلينی)