۲۰۰۶/۱/۲۳

استوار زینال قدوسی




چند روز پیش اصحاب کهف که در غار به واقع گرسنه شده بودند ، سگ خود که البته دیگر برای خودش آدمی شده به نام کلبعلی صدفتراش، را برای خرید غذا به بیرون غار فرستادند. کلبعلی که بعد از چند هزار سال بیرون آمده بود به علت گردش زمین، خود را در منطقه جنوب کالیفرنیا یافت.



کلبعلی با وجودی که در تمام زندگیش احساس میکرد یک سگ بیش نیست، اما احترام خاصی به حضرت امامزاده امان الله قفرانی داشت و وقتی فهمید که امان الله در لوس آنجلس بقعه متبرکه ای دارد فورا به آنجا رفت تا بعضا حاجتی بگیرد. وقتی به بقعه عزیز رسید دید دم در آن نوشته: «به چند شاهد زنای حرفه‌ای نیازمندیم. متقاضیان با در دست داشتن مدارک، سابقه کار و رضایتنامه همسر با در دست داشتن یک قرقره نخ ابریشمی به ستاد مبارزه با منکرات اجتماعی جنوب کالیفرنیا مراجعه کنند»



در همین حال که کلبعلی بدون این که کلمات نوشته را بفهمد به آن نگاه میکرد، سگی مهربان و دوست‌داشتنی از کنارش رد شد و کلبعلی هم بی اختیار به دنبال او روان شد. صاحب سگ که دختری زیباروی و موطلایی به نام ژاکلین بود با کمی تعجب و اخمی ملایم در برابر کلبعلی قد علم کرد و از او پرسید: «اسمش هست تختی و ۱۲ ماه دارد»



بقیه داستان را همه میدانید که یک ماه بعد از آن بقیه اصحاب کهف را در حالی که از گرسنگی مرده بودند به واسطه بوی کریه پوسیدگی اجسادگانشان پیدا کردند.

۲۰۰۶/۱/۷

شهید ایرج قادری محلاتی




[قسمت دوم این داستان]


مردان با قدمهایی آشفته به باغ بیرون بیمارستان رفت. آستانه باغ را درختهای بلندی گرفته بودند که با وجود هوای گرم تابستانی، فضایی خنک و دلپذیر می‌ساختند. گلهای داوودی و تاج خروسی زیبایی در گوشه و کنار دیده می‌شدند که زیبایی باغ را صد چندان میکردند. در میان باغ مجسمه مردی نیمه برهنه قرار داشت که به آرامی موهای ساق پایش را با یک تیغ طلایی اصلاح می‌کرد. در کنار آن، مجسمه دیگری از یک مگس غول‌آسا قرار داشت که در کنار یک حفره مشغول پرواز بود.



در انتهای باغ در امتداد مسیر مردان پیرمرد باغبان به آرامی صدفهایی که سیلاب دیشب از دریای خزر به جنوب تهران آورده بود را جمع میکرد تا آنها را به خلیج همیشگی فارس بریزد. مردان نگاهی به مرد کرد و فریاد زد: «چرا؟»



پیرمرد ناگهان انگار که نیروی تازه‌ای یافته باشد به سوی مردان آمد و با یک ضربه میا لوا رورسائو [از ضربات فنی کاراته‌دو] مردان را نقش زمین کرد و فریاد کشید: آکینا هیرا سومیه میرازانه!



ضربه و زبان ژاپنی که با لهجه اصیل اوکیناوا ادا میشد مردان را غافلگیر کرد ولی بعد از اینکه حالی دوباره پیدا کرد نگاهی مضلومانه به پیرمرد کرد و به ژاپنی سوال کرد: مگر مرض داری عوضی؟ اصلا تو کی هستی نانجیب؟




پیرمرد این بار به فارسی گفت: امام اشکول ایکبیری، حالا تو را اخته کنم یا ختنه؟ و قداره برانی را از جیب شلوارش بیرون کشید. مردان که به واقع در آستانه خلی موضعی قرار گرفته بود، با دست به بالای سر امام اشکول اشاره کرد و گفت: ای وای چه بوتیمار بزرگی داره بالای دیوار تخم میذاره! همین که امام اشکول برگشت به بالای دیوار نگاه کنه، مردان با سرعت به بیمارستان برگشت. در بیمارستان، آناهیتا با مهربانی ساختگی مشغول پانسمان زخم سینه چپ یک زن چاق بود که فاسقش سینه‌اش را با شمع مذاب سوزانده بود. آناهیتا همین که مردان را در آن حال مضطرّ دید، اشتباها سوزن پانسمان را به جای فرو کردن در سینه زن، در سر آهویی زیبا که در آن اطراف می‌خرامید فرو کرد و فریاد زد: آقای فرادی چی شده؟ در همین حین، امام اشکول که به طی‌العرض معروف است با یک تانک آبرامز از دیوار پشت سر آناهیتا وارد شد و زن چاق و آهو را با تخت بیمارستان و زمین آن یکی کرد ولی همین که آناهیتا را دید ناگهان مودب شد و به آرامی پرسید: خانم ببخشید، من کمی سیفلیس دارم میشه کمکم کنید؟



مردان و آناهیتا که از ترس و وحشت میخکوب شده بودند، هنوز نمیدانستند که چه آینده هراسناکی در انتظار آنان است.