
داشتن واقعی هرچیز تنها موقعی به دست میآید که توانایی نابودی آن موجود باشد [کارل امانوئل فیلیپ سباستین ماکسیمیلین مارکس] و توانایی نابودی هر چیز نهایتاً در دستان ریاست جمهور ایالات متحده یا آن مامور مخصوصش است که کدهای شلیک موشکهای هستهای را حفظ است. پس آن مامور مخصوص صاحب واقعی و آنی همه چیز است هر چند به علت این که هیچ کتابی از مارکس نخوانده از این ثروت واقعی خود بیخبر است. البته هرآینه اگر از این جمله مارکس اطلاع داشت و اصلا اگر حتی فیلمی از گروچویشان هم دیده بود، هر گز نمیتوانست از گزینش ماموران مخفی نزدیکان رئیس جمهور آمریکا عبور کند که آن کدها را به دست بیاورد.
پس دانایی به داشتن نیازمند دانایی به توانایی نابودی است. مثلا من میدانم یک (یا چند) خودکار دارم چون میدانم میتوانم این خودکار را به طرز مخوفی در دهان یکی از طرفداران فرضی مردمسالاری دینی بکنم طوری که خودکار کاملا خراب شود. اما میدانم که هیچگاه صاحب زمین و ملک نخواهم شد، چون راهی برای نابودی ملک و زمین نمیشناسم. البته برای دلداری خود و رفع این نقصان، بیشتر مردمی که صاحب زمین میشوند روی آن صاحب خانه، باغوحش و یا حتی توالت عمومی هم میشوند، چون توانایی از بین بردن آن بنا را دارند و معمولا هم اگر بخواهند لاف داشتن چیزی را بزنند لاف داشتن آن بنا را میزنند: «توالت عمومی میدان تجریش جد اندر جد به ما تعلق داشته.»
تناقضات عمیقی که داشتن و نداشتن ایجاد میکند در حقیقت یکی از سرچشمههای اصلی مارکسیسم است: [ از سرچشمههای دیگرش میتوان به علوم دقیقه، دیالکتیک تاریخی، یهودستیزی و غیره اشاره کرد.] به وضوح صاحبان اصلی یک کارخانه نساجی کارگران آن هستند که میتوانند با کار نکردن آن را نابود کنند. دیالکتیک مارکس بر خلاف دیالکتیک هگلی که توضیحیاست، پیشبردی و فعال است: کارگران با کارکردن در عین حال تضمین میکنند که چون میتوانند کار نکنند و کارخانه را نابود کنند، مالک اصلی کارخانه میمانند. مارکسیسم این نقش کارگران و در نهایت تودهها را حتی از آن هم فراتر میبرد. همه چیز به تودهها تعلق دارد چون اگر آن مامور مخصوص لعنتی نبود میتوانستند همه چیز را نابود کنند. برای درک هیچیستی (نیهیلیسم) ناملموسی که در مارکسیسم موجود است لزومی ندارد حتما اصابت تصادفی گردن تروتسکی با یک تبر در کوبا را مثال بزنیم، اما واقعا تروتسکی مثال خوبیست.
سر راهم مردی نشسته که زیاد حرف نمیزند و زیاد هم نمیشیند همین که من از کنارش رد میشوم او هم بلند میشود از خیابان رد میشود و بعد از عوض کردن عینک سیاهش با عینکی قهوهای از سوی دیگر خیابان با حفظ فاصله ایمنی مرا دنبال میکند. به نظر میرسد که میخواهد یکی از اعضای مهم بدنم را بدزدد ولی قبلا دستش خوانده شده. حتی پایش را هم خواندم و اتفاقاً بد هم نمینویسد هرچند دیدش پر از تپختر و غرور است و خواننده را احمقی فرض کرده که در اوج حماقت اثر این نویسنده (پای مرد) را روی صندلی اتوبوس پیدا کرده باشد و از روی کنجکاوی بخواند. نخیر آقای پای عزیز! خواننده پول داده کتاب خریده که تو تحویلش بگیری بدون هیچ جورابی. دستم را در جیبم میکنم و مطمئن میشوم که همه چیز سر جایش است که هست و انگار به همین راحتی میشود دزدیدش! موضوع به این سادگی هم تمام نمیشود چون برای رسیدن به خانه باید از یک قبرستان تاریک عبور کنم. مرد احمق که با عینک تیرهاش در این شب تار چند بار با درخت و دیوار و بعضا با چند کار غیر اخلاقی بر خورد قاطعی کرده بود لنگلنگان قدمزنان هنوز به دنبالم بود و فاصلهاش را هم کم کرده بود و دیگر صدایش را میشنیدم که زمزمه میکرد: «ای حافظ شیرازی تو حافظ هر رازی به آن شاخ گوزنت فال مرا هم بگیر.» دقت کردم که چه فالی میآید.