۳۱ تیر ۱۳۸۵

ه. م. ه.



برای آرامش خیال هر روز مطالب زیر را انگار که بار اول است، بخوانید.



(۱) همه میمیرند پس مردن مردم در خشونت سازمان‌یافته(جنگ) بلامانع است.

(۲) اما ما مخالف زجر کشیدن آحاد جامعه بشری هستیم. لطفا بی‌درد مردم را بکشید. لزومی ندارد که سریع باشد فقط درد نکشند. مثلا همه را با تزریق دی فنیل پرولاکتین سدیوم-۲-۱۲ بکشید (مرگ با این دارو حتمی است اما گاهی اوقات ۶۰ سال طول میکشد و در این میان شخص می‌تواند کارهای شخصیش را هم انجام بدهد)

(۳) آزادی واقعی وجود ندارد مگر در دنیای خواب. پس هر درجه‌ای از آزادی که در دست دارید را به جیب زده، حالش را برده، پزش را بدهید. این شامل اغلب زندانیان و زندانبانان عزیزی که مدتهاست با عرق جبین وجدان ما را چون دنبلان می‌جوند هم میشود.

(۴) تمامی روسای جمهور، شاهان، نخست‌وزیران، مشمولین خدمت وظیفه در ارتش اسراییل، و پسرخاله خودمن، در باطن یا حداقل در سن ۴ سالگی آدمهای خوبی بوده‌اند و شاید هنوز هم باشند. امید خود را از دست ندهید. از زنان کسانی که اسمشان امید است یاد بگیرید. بله با شمام. شما هم یاد بگیرید. پسره پررو.

(۵) فکرش را بکنید، هر چقدر که از خودتان مایه بگذارید، فقط بیست سی قرن از شما در تاریخ یاد خواهد شد. تازه باز هم در خیلی از کتاب‌های درسی از جانفشانی‌های شما صرف‌نظر کرده و خواهند نوشت: « ظلم و ستم فراوان جمهوری اسلامی، اختلافات طبقاتی و نارسایی ساختاری اقتصاد سنتی در تقابل با جهانی شدن، کم شدن توجه مردم به تفریحات سالم، اعتیاد و بیکاری فراگیر و تلاشهای پیگیر بانوان از عوامل اصلی انقلاب شاهنشاهی ایران بود.»

(۶) آیا اتاق برای خامه و شکر میخواهید؟


راستی حالم از هر چی نژادپرسته به هم میخوره. حتی اونایی که بعد از فحش دادن به نژادی که ازش بدشون میاد از خوبیاشون هم میگن. Eat shit and die! توجه کردین که اگه تمامی کودکان نورس ویرجینیا رو هم با اره برقی بکشن، باز هم اورکات رو چک میکنیم؟ Eat shit and die!

۱۵ تیر ۱۳۸۵

ظهر




«چگونه میشود با مردم دوست شد و به آنها مهربانی کرد؟» این سوال اولین بار توسط پرستاری به نام هولاگو در بین یک عمل ختنه مطرح شد. هولاگو در حالی که مشغول پانسمان بود و در عین حال توسط دکتر جراح ـ مردی نیک‌سرشت ولی سفاک‌ ـ نگاه‌میشد، بی اختیار این سوال را از پسر سه‌ساله‌ای که از مردانگی خون‌آلودش فغان میداد، پرسید. نه پسربچه و نه پزشک خونریز، هیچکدام پاسخی برای این سوال نداشتند.



هولاگو که در زندگی کمتر هدفی جز یافتن حقیقت و رساندن آن به گوشهای شنوا نداشت، تصمیم گرفت پاسخ این سوال را یافته و در روزنامه وزین شرق الاوسط به صورت پاورقی مصور به چاپ برساند. در یک لحظه لباس‌های سفید پرستاری را از تن به در کرد و با لباسهای زیرش که از جنس خز راکون سیاه بود به خیابان آمد. ساعت ۲ بعد از ظهر بود و آفتاب تموز با نگرانی ساق بلورین خیابان را نوازش میداد، اما خیابان که تصمیم گرفته بود راهبه شود، اهمیتی به این نوازش‌ها نمیداد.



بعد از سه دقیقه، تمامی رهگذران مرد خیابان با هولاگو دوست شده بودند ولی او هنوز نمیدانست که چطور باید با آنها مهربانی کند. هولاگو با لحن معصومی از گدای چلاق قلابی‌ای که نگاه بر‌افروخته‌ای به حد فاصل بالای سینه و پایین سینه‌ی‌او دوخته بود پرسید: «چطور می‌توانم به تو مهربانی کنم؟» گدا که نام واقعیش دوک فریناند فون مایستریخت بود، با اشاره به مهمانخانه «خانه مهمان» که روبروی بیمارستان قرار داشت اشاره کرد و هولاگو را به دنبال خود کشید.



بعد از یک هفته هولاگو دقیقا میدانست که پاسخ سوالش وقتی منظور از مردم مردان بالغ باشند چیست.