۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۷

مرغ‌ترش



این نوشته فضاسازی ندارد، شخصیت‌پردازی ندارد، به اتفاق خاصی در زمان حاضر مربوط نیست، مسئولیت اجتماعی ندارد، به اخلاق مربوط نیست، از قدرت کلمات اطلاع ندارد، زبان فارسی را بی‌ارزش می‌کند، دوگانگی ندارد، تعمیم پیدا نمیکند. حتی واقعیت هم ندارد.

درها باز اند، جز یکی.
رنگها سفیدند، جز یکی.
برگها سبزند، جز یکی.

آن در تویی،
آن رنگ تویی،
آن برگ تویی.

میدانست نادانی،
نوید داده بود:
«اگر تو بروی،
فرشتگان خشمگین
به زور به منت باز می‌آورند.»

تمام آدمهایی که در زندگی برایشان احترام، الفت، ترس، و نفرت قايل بودید را در نظر بگیرد از جادوی حضورشان چقدر میماند اگر برهنه باشند؟


۱۱ فروردین ۱۳۸۷

مقتدى




وقتی به ویکیپیدیا مینگریم:

«از آنجا که مقتدی صدر دارای تحصیلات و درجات دینی کافی نمیباشد، از لقب مرجعیت استفاده نمی‌کند و فتوایی صادر نمی‌کند. قبل از ترور پدرش او در حوزه نجف مشغول به تحصیل بود اما بنابر اظهارات محقق شیعی والی نصر، او نتوانست تحصیلات خود را به اتمام برساند و در زمان طلبگی به «ملا آتاری» مشهور بود چرا که ظاهرا بازیهای کامپیوتری را به مطالعه «نکات دقیقه فقه و الهیات» ترجیح می‌داد.»

۲۶ اسفند ۱۳۸۶

چه کسی از احمد شاملو می‌ترسد؟



دلم میخواهد یک بار هم که شده مثل اینهایی که عنکبوت غورت (قورت؟ فاک می) داده اند بنویسم. کمکی میشود که وقتی فیلمهای خودم را دیدم بتوانم آنها را بفهمم.

«چه کسی از احمد شاملو می‌ترسد؟»

نمایشی در ۳ پرده نازک

بازیگران: احمد ساحری (استاد تاریخ دانشگاه تهران) ، راحله مرکزالاسلام (همسرش و دختر رییس دانشگاه)، کامران هومندوست (استاد تازه فیزیک) و
همسرش زهره جذبه (که به حشیش میپردازد).


پرده اول: معانقه
مکان: داخلی، منزل احمد و راحله. یک در در چپ، یکی وسط و یکی در راست صحنه وجود دارند


احمد با سرعت از دری در سمت چپ به دری در طرف راست میدود. به نظر میاید که لباسی بر تن ندارد ولی حوله‌ای بر کمر دارد.

[صدایِ] راحله: «لباسهات. مهمان‌ها الان میرسند.»
[صدایِ] احمد: «بیارشون بیزحمت.»

راحله در حالی که تنها مقنعه قرمز و لباس زیر سیاهی به تن دارد یک دست کت و شلوار و پیراهن و غیره را در داخل در راستی که اکنون صدای آب دوش حمام از آن شنیده می‌شود پرت میکند و به آرامی روی صندلی می‌نشیند و لباس زنانه سبز رنگی می‌پوشد. در این حین صدای دوش قطع میشود و صدای احمد را میشنویم که می‌خواند: «تو ای خسرو خوبان، تو ای دسته چاقو، تو ای جاروی بدبو، تو ای رمز تسلسل، تو ای خوشگل بابا،‌ تو ای مزبزب خر...»
راحله لبخندزنان برای خودش ضرب میگیرد. احمد که لباس پوشیده بیرون می‌آید و کمربندش را که هنوز نبسته تاب میدهد.

احمد: «اِ! این مقنعه رو در بیار بابا. خوشت میاد انگار؟»
راحله: «یادم رفت»

راحله مقنعه را هم در می آورد و در در سمت چپ پرت میکند و سیگاری از روی میز برداشته روشن میکند. احمد در آینه کنار در خودش را وارسی میکند.

راحله: « این کامران اینا به نظرت اهل دل اند؟»
احمد: «نمیدونم. یک کمی ظاهر بچه‌مدرسه‌ای داره اما زنش رو که دیده بودم از زیبایی بهره برده بود!»
راحله: «پس شانست زده»

راحله بلند میخندد و در همین لحظه صدای زنگ می‌آید که احمد از صحنه خارج می‌شود.

[صدای] احمد: «به‌به! سلام. خوش آمدین. خواهش میکنم بفرمایید بالا.»

راحله سیگارش را با نارضایتی خاموش می‌کند و می‌ایستد و لبخندی تصنعی می‌زند.

کامران: «سلام خانوم. کامران هستم. این همسرم زهره.»
زهره:[با عشوه‌ای ملایم] «سلام.»
راحله: [با عشوه‌ای غلیظ] «سلام. خوش‌آمدین. من راحله هستم.»

کامران که از صدای راحله و اسم او و رنگ پیراهنش گیج شده دستش را دراز می‌کند که دست بدهد که راحله او را در آغوش میگیرد. راحله بعد زهره را در آغوش میگیرد ولی در محل بوسیدن دوم اشتباه می‌کند و گوشه لب زهره را می‌بوسد. کامران و احمد با هم به کفشهایشان نگاه می‌کنند.

احمد: «خوب راه طولانی بود؟»
کامران: «نه خیلی اما طول کشید.»

انگار ادامه دارد.

۲ اسفند ۱۳۸۶

راهنمای کار با جواهرات مجازی


وقتی با دوستانتان و میمونهایشان بازی میکنید ببینید که راه تنهایی از دستان میمونی میگذرد که هر بار که از لیوان خالی می نوشد مرگی بی مایه را نظاره‌گر است. تمام توجهتان را معطوف کنید به چشمانش که با حسی عسلی و آکنده از تبانی با طبیعت به شما حس گم شدن در جنگلی غریب را القا می‌کند.

حالا برگردید و پشت سرتان را ببینید. صفی که پشت سرتان تشکیل شده پر از آدمها، حیوانات، گیاهان و اشیایی است که آشنایند اما بسیار بد‌اخلاق. سگی که زمانی بی توجه از کنارش گذشتید فریاد میکشد: «تو و من و دُمم.» و چه جدیست این سگ سبز. آن طرف‌تر یک تکه کاغذ پاره که مدتها زیر میز کارتان زندگی می‌کرد ولی یک روز در یک تصمیم آنی طعمه جاروبرقی شد دستهایی که ندارد را به حالت معنی‌داری روی شکمی که دارد میکشد و با صدایی که نمی‌شنوید مزخرفی جلف می‌گوید. آدمها اما در صف ساکتند و زیاد حرفی نمی‌زنند. آن طرفتر مطربی بلیق به شیوه پائولو کُنته روی باسن به خامه آغشته زنی میخندد و می‌خواند: «آمِریکا... آمِریکا....» و با خود میگویید حیف از آن خامه که دو نان خامه‌ای از صف بیرون میپرند و در دهانتان با لذتی آکنده از خاطرات ذوب میشوند. کاش نمیشدند چون ناگهان کرگدنی که لباس جلاد پوشیده شما را از صف بیرون میکند و به بیرون ساختمان مشایعت می‌کند. نام ساختمان «مرکز نگاهداری از طوافین» است که معنی خاصی نمی دهد.

با نگرانی در میابید که در تمام این بیابان تنها ۳ درخت مانده که میوه آنها حتی موز هم نیست.

۱۳ مرداد ۱۳۸۶

سخت‌شدن


فقط دو چشم. مثل همه من هم تنها دو چشم دارم و همین دو چشم را هم بسته‌ام و به سخت شدنم فکر می‌کنم و نمی‌بینم . وقتی چشمانت بسته‌ است چیزی هم برای دیدن نیست. جایی، این وسط و آن اطراف انگار کسی آمده و مرا با کسی دیگر عوض کرده. کسی که چشمانش باز بود و میدید و میرفت و فریاد میزد و میجنگید با کسی که با چشمان بسته‌اش می‌تواند برای چیزهایی که نمی‌بیند بگرید و در ذهن خود قانون‌هایی را دنبال کند که وجود ندارند و به کسی اعمال نمی‌شوند.

میخندم و نمی‌فهمم: نمی‌بینم.

فکر میکنم شاید به تناسخ اعتقاد داشته باشم. به ارواح هم همینطور. آیا میشود هم به تناسخ اعتقاد داشت هم به ارواح؟ همه این تناقض‌ها را الگوی خود کرده‌ام و دنیایی ساخته‌ام که در آن اخلاقی‌ترین چیز‌ها متناقض ترین آن‌هایند. در دنیایی که بودا و گوته باهم فرمانروایی می‌کنند، برای دیدن رنج حتی رنج خودم جایی نمانده. من از تناقض مست میشوم و با تناقض از خواب بیدار می‌شوم.

در نمایشی که من و اطرافیانم بازی میکنیم تماشاچی اصلی ماشین پرهیبت و عظیمی‌ است که شامل دولت، بانکها، پلیس، همسایه‌های عبوس، و دانشگاه می‌شود و با هر بازی که انتظار می‌رود تحرکی به تماشاچیان بدهد، این ماشین بزرگ غرغری می‌کند و با بی‌اعتنایی تمام دیوار چهارم را میدرد و یکی از بازیگران را می‌بلعد و ماشین همیشه محترم است و سربلند.

۱۸ فروردین ۱۳۸۶

بهشت بر فراز لوس آنجلس یا بالهای تنفر



همه با هم نگاه کنیم به دنیایی که از زمان کودکیمان می‌شناختیمش.

مگر همین شما نبودید که هر روز با ناراحتی طبیعی از معلم مدرسه می‌هراسیدید؟ مگر تمام حماقت دنیا را در کتابهای مدرسه هر روز نمی‌بردید؟ حالا با دیدن فرستاده امام اشکول ایکبیری، مرگ مغزی شده‌اید؟

امام اشکول شما را نخواهد کشت. شما را به اسیری نخواهد برد. زنانتان را به هرزگی نخواهد خواست. فرزندانتان را از شما دور نخواهد کرد. امام اشکول ایکبیری نامه های عاشقانه شما به عشقهای ممنوع بی‌ارزشتان را باز نخواهد کرد. او هرگز از فرهنگ بی‌ارزش و خاک‌گرفته شما فیلم سیصد و سریال یازده نخواهد ساخت. تمامی مزارعتان را به لجن کاتدی آغشته نخواهد کرد. امام اشکول حتی به شما نگاه هم نمی‌کند و بمب‌های هسته‌ای تان را قورت میدهد و موشکهای خرچنگ‌نشانتان را مثل پشه‌ آنوفل روی دیفال حتی له هم نخواهد کرد.


وقتی امام اشکول ظهور کرد و دنیا را پر از ظلم و ستم کرد، فقط موقعی به یاد شما می‌افتد که می‌بیند شما همه این‌کارها را خود با خودتان کرده‌اید.

خودکشی درد ندارد اما تاثیر به سزایی در زندگی لجن‌آلودتان دارد.


۱۵ اسفند ۱۳۸۵

تبادل اسب



در تمام مدتی که خواب بودی، همه از من سوال میکردند. همه می‌خواستند جواب بگیرند. نگاهم به سقف اتاق خیره مانده بود و همه از گوشی تلفن بیرون میریختند. نمیشود جواب کسی را بدهم... کم‌کم خودم هم به خواب رفتم.

تمام دنیا به یک طرف. تمام دنیای خواب به طرف دیگر. دقت کرده‌اید که خوابهایی که در دنیای خواب می‌بینیم که خواب می‌بینیم چقدر عادی و معمولی هستند و انگار تازه یک دنیای دیگر هم هست؟ نه؟

از میان پرده‌های سنگین و راهرویی تاریک عبور می‌کنم. حرکت دشوار و آرام است. در تاریکی دستم به طنابها و وزنه‌ها و قرقره‌ها و عروسک‌ها و ریسمانهای عجیبی کشیده میشود. روی زمین پر از پارچه و لتگه‌های کفش است. همهمه عجیب و کم‌صدایی در فضاست. گاهی اوقات صدای خفه سرفه‌ای می‌شنوم. با ترس و نگرانی گوشه‌ای روشن در پرده پیدا میکنم و آرام پرده را کنار میزنم... در روی صحنه تئاتر هستم و مردم با نگاهی منتظر مرا مینگرند. روی یک تلویزیون کوچک مردی کوتوله علامت میدهد که شروع کن! من هم شروع میکنم:

- «زندگی یعنی سندروم استوکهلم.»

۳ بهمن ۱۳۸۵

God



I know a man who curses his brother
I know a man who lives for no other
Always chasing after money
Thinks a poor man is funny
It's hard, it's hard to believe he's a child of God

I know a woman who steals from her mother
That same woman she gets drunk from one day to another
Kicks her kids out in the street
There's another man under their father's sheets
I find it hard, I find it hard, I find it hard
It's hard to believe she's a child of God

I know some people who go to church on sunday
These same people, they wear a sheet on monday
Talk about justice being free
They're watching lynchings so easily
I find it hard, I find it hard, I find it hard
It's hard to believe these are children of God

I find it hard to believe right now
These people call themselves children of God

Antony And The Johnsons

۱۰ دی ۱۳۸۵

مرقومنامه



شما حتی فرق فتراک و نکهت را نمیدانید که با من یکی‌بدو میکنید. همه مانده‌اید که من به شما بگویم که برادر صدام از شما بهتر است. پس بنیوشید قطعنامه هپلیت:



دیگر برای دلم قوطی نمیسازم



دیگر اهمیت نمی‌دهم که میکروبها هر روز من را به همدیگر نشان دهند و بگویند هپلی این است.



دیگر با موهایم صورت خائنین به وطن را تمیز نمی‌کنم.



دیگر غذا نمی‌خورم و فقط نوشیدنی. باشد که دندانهایم بر اثر نسابیده شدن بلند شوند و بتوانم با آنها مردم را بدرم.



دیگر به رنگین‌نامه های موسوم به شاهد یهوه به عنوان اثبات خدا فکر نمیکنم



همیشه با دخترها با ادب و احترامی که واقعا شایسته آنند رفتار خواهم کرد.



دیگر پوست شکم یا پوست پشت شکمم را به کسی نشان نخواهم داد حتی به خودم.



دیگر با نیروی اراده چیزهای بزرگتر از هویج را جابجا نخواهم کرد.



این خط و این هم نشان: هوگو چاوز از استالین هم بدتر است.

۲۴ آبان ۱۳۸۵

پنهان از نهان


صدای بریده مردی خسته

رخصت از یاد حریفان برده

و افسوس باد را بر خود خریده



و زنی تنها و تنها مانده

با کودکی زیبا در چهره‌اش نهفته


و مرگی آرام و شاد را خمیده


و مرگی نه چون مرگان دیگر، مرده

سری بریده و تنی وافسیده

اسرار نگفته

و کوهی در دل فروبرده



زارزنان، بی‌آبرو، آب گل کرده

شیطانی کوچک و پیش‌پاافتاده

لعن‌گویان و مترسک، سیگور فبیلنده

تاریک، مه‌آلود و گزنده




Thou shalt understandeth every thing if thou listeneth to the "angels of the universe"

۳۰ مرداد ۱۳۸۵

اضافه اقترانی



وجدان آگاه زنی بود کامل، صاحب خانواده، همسری وفادار و کوشا با نام رضا رضا رضا (نام، نام میانی، و نام خانوادگی این شخص همانا رضا است)، دو کودک زیبا و باهوش به نامهای علیرضا و محمدرضا، یک گربه مربایی رنگ با نام نامی شمبه‌لیله. خلاصه وجدان در زندگی چیزی کم نداشت. شغل اصلی وجدان فروش قابلمه و بعضا قاشق‌های نقره‌ای در مغازه «زیباترین دیگ» بود و هر چند شغل سرگرم‌کننده‌ای نبود، وجدان را راضی می‌کرد و کلا با زندگی سراپا نکبت‌بارش حالی می‌کرد. یک روز که وجدان در مغازه در حال فروکردن قاشق در سر کتری‌های النگو به دست بود و لختی از خستگی کارش چشمانش را بسته بود، مرد قریبه‌ای (با ق) بی‌مقدمه دستش را گرفت و وجدان را با خود به یغما برد. وجدان وقتی چشمش را باز کرد خود را در میان دادگاه صحرایی، در محل محاکمه ژنرال گوییدو کنستانتینینیو دِل آرواعمهچیانی دید. در آن واحد او را به محل شهادت احضار کردند. دادستان که مرد لاغر و بیرحمی بود که تازه از تجاوز به چند پیرزن بچه‌سال فارغ شده بود، نگاهی آکنده از ترس و وحشت به وجدان افکند و با صدایی رسا، ولی بلند و لاغر به او گفت: آیا شما وجدان آگاه هستید؟

- بله خودم هستم.

- قسمش بدهید.

مردی کوتاه ولی مهربان و بیرحم در آن واحد کتاب مقدسی [البته یک کتاب باسمه‌ای بود، از این‌هایی که برای هر مذهبی کار می‌کنند] را در دستان وجدان فرو کرد و از او خواست قسم بخورد که حقیقت را بگوید و جز حقیقت چیزی نگوید. وجدان هم که بار اولش نبود فوراً قسم خورد.

- آیا شما این مرد، ژنرال دِل آرواعمهچیانی را میشناسید؟

- خیر تا به حال او را ندیده‌ام.

- آیا کاملا مطمئنید؟

- بله.

- ژنرال ادعا میکند که در قتل عام بیگناهان دهکده لاگونا با وجدان آگاه خود به توافق رسیده بود. آیا چنین است؟

- خیر من با این شخص تا به حال صحبتی نکرده ام.

- متشکرم.

- قابلی ندارد.

دو دقیقه بعد وجدان دوباره به فرو کردن قاشق در کتری مشغول شده بود.

۳۱ تیر ۱۳۸۵

ه. م. ه.



برای آرامش خیال هر روز مطالب زیر را انگار که بار اول است، بخوانید.



(۱) همه میمیرند پس مردن مردم در خشونت سازمان‌یافته(جنگ) بلامانع است.

(۲) اما ما مخالف زجر کشیدن آحاد جامعه بشری هستیم. لطفا بی‌درد مردم را بکشید. لزومی ندارد که سریع باشد فقط درد نکشند. مثلا همه را با تزریق دی فنیل پرولاکتین سدیوم-۲-۱۲ بکشید (مرگ با این دارو حتمی است اما گاهی اوقات ۶۰ سال طول میکشد و در این میان شخص می‌تواند کارهای شخصیش را هم انجام بدهد)

(۳) آزادی واقعی وجود ندارد مگر در دنیای خواب. پس هر درجه‌ای از آزادی که در دست دارید را به جیب زده، حالش را برده، پزش را بدهید. این شامل اغلب زندانیان و زندانبانان عزیزی که مدتهاست با عرق جبین وجدان ما را چون دنبلان می‌جوند هم میشود.

(۴) تمامی روسای جمهور، شاهان، نخست‌وزیران، مشمولین خدمت وظیفه در ارتش اسراییل، و پسرخاله خودمن، در باطن یا حداقل در سن ۴ سالگی آدمهای خوبی بوده‌اند و شاید هنوز هم باشند. امید خود را از دست ندهید. از زنان کسانی که اسمشان امید است یاد بگیرید. بله با شمام. شما هم یاد بگیرید. پسره پررو.

(۵) فکرش را بکنید، هر چقدر که از خودتان مایه بگذارید، فقط بیست سی قرن از شما در تاریخ یاد خواهد شد. تازه باز هم در خیلی از کتاب‌های درسی از جانفشانی‌های شما صرف‌نظر کرده و خواهند نوشت: « ظلم و ستم فراوان جمهوری اسلامی، اختلافات طبقاتی و نارسایی ساختاری اقتصاد سنتی در تقابل با جهانی شدن، کم شدن توجه مردم به تفریحات سالم، اعتیاد و بیکاری فراگیر و تلاشهای پیگیر بانوان از عوامل اصلی انقلاب شاهنشاهی ایران بود.»

(۶) آیا اتاق برای خامه و شکر میخواهید؟


راستی حالم از هر چی نژادپرسته به هم میخوره. حتی اونایی که بعد از فحش دادن به نژادی که ازش بدشون میاد از خوبیاشون هم میگن. Eat shit and die! توجه کردین که اگه تمامی کودکان نورس ویرجینیا رو هم با اره برقی بکشن، باز هم اورکات رو چک میکنیم؟ Eat shit and die!

۱۵ تیر ۱۳۸۵

ظهر




«چگونه میشود با مردم دوست شد و به آنها مهربانی کرد؟» این سوال اولین بار توسط پرستاری به نام هولاگو در بین یک عمل ختنه مطرح شد. هولاگو در حالی که مشغول پانسمان بود و در عین حال توسط دکتر جراح ـ مردی نیک‌سرشت ولی سفاک‌ ـ نگاه‌میشد، بی اختیار این سوال را از پسر سه‌ساله‌ای که از مردانگی خون‌آلودش فغان میداد، پرسید. نه پسربچه و نه پزشک خونریز، هیچکدام پاسخی برای این سوال نداشتند.



هولاگو که در زندگی کمتر هدفی جز یافتن حقیقت و رساندن آن به گوشهای شنوا نداشت، تصمیم گرفت پاسخ این سوال را یافته و در روزنامه وزین شرق الاوسط به صورت پاورقی مصور به چاپ برساند. در یک لحظه لباس‌های سفید پرستاری را از تن به در کرد و با لباسهای زیرش که از جنس خز راکون سیاه بود به خیابان آمد. ساعت ۲ بعد از ظهر بود و آفتاب تموز با نگرانی ساق بلورین خیابان را نوازش میداد، اما خیابان که تصمیم گرفته بود راهبه شود، اهمیتی به این نوازش‌ها نمیداد.



بعد از سه دقیقه، تمامی رهگذران مرد خیابان با هولاگو دوست شده بودند ولی او هنوز نمیدانست که چطور باید با آنها مهربانی کند. هولاگو با لحن معصومی از گدای چلاق قلابی‌ای که نگاه بر‌افروخته‌ای به حد فاصل بالای سینه و پایین سینه‌ی‌او دوخته بود پرسید: «چطور می‌توانم به تو مهربانی کنم؟» گدا که نام واقعیش دوک فریناند فون مایستریخت بود، با اشاره به مهمانخانه «خانه مهمان» که روبروی بیمارستان قرار داشت اشاره کرد و هولاگو را به دنبال خود کشید.



بعد از یک هفته هولاگو دقیقا میدانست که پاسخ سوالش وقتی منظور از مردم مردان بالغ باشند چیست.

۲۱ خرداد ۱۳۸۵

هشت و نیم



در سرزمینی دور

در دنیای تاریک رویاهای شگرف

فراتر از خوابهای شهوانی دختران

و در آستانه کابوسهای ابدی

زنی با لحنی خشن و نیشدار

فریاد میزند.



نگاهش رها و گریخته

در هیولای ریشدار

در زن ماهیخوار لجن‌آلود

در گاو سه پیشانی

و در جمعی کامل

از ترس‌آوران حرفه‌ای

مکث میکند.



«ایمانتان را میخواهم

و چهره‌های مخوفتان را

و زور بازوهای تواناتان

و چشمان پلیدتان

تا دنیای روشن بیداران را

فتح کنیم.»




بختک قهقه میزند

بلند و سبک

و پرواز میکند

برای آخرین هشدار

به دنیای روشن بیداران

قبل از سپیده دم.