کامپيوتر دانشگام خراب شده بود، درستش کردم: مرگ بر VMware.
Blogger قالب صفحم رو خورد، درستش کردم (يادتون باشه شما هم از قالبتون يک جای امن يک کپی درست کنيد!)
من جای اين بلاگر بودم به جای قالب صفحه هپلی، چند فنجون ساکی داغ میخوردم!
Jul 6، 2002
Jul 3، 2002
همه چيز زياد است... همه چيز خوب است ... همه چيز راحت است ... اگر نظر مرا بخواهيد ... کاری از پيش نمیتوان برد، تمامی روياهای انسان برآورده خواهند شد، جز يکی ... پرواز.
Jul 1، 2002
يه چيز خفن پيدا شده! يه ديوونههايی رفتن آمار تکرار اعداد(چه به رقم، چه به حروف) در متون اينترنت نمودار تهيه کردن و يه Applet جاوا درست کردن که ميتونين خيلی چيزا رو توش تغيير بدين و البته پرطرفدارترين عدد هم همونيه که فکر میکنين.
Jun 30، 2002
ديشب كه كلي با اميد و آرزو خوابيدهبودم كه فردا بازي فينال رو ببينم ساعت 2:40 دقيقه تلفن زنگ زد (حالا شايد كسي ميخواسته لودگي كنه من نميدونم)
- This is Sergeant Martin, from Toronto Metropolitan Police Department.
- (frightened) Ah...Ok?!
- We are inquiring about a person called Bom Dong.
- Whom?
- D - O - N -G, Dong?
- I don't know anyone of the name.
- There is no one of that name in that residence?
- No.
- Thanks for your cooperation.
محکوميت کامل؟
الان نشستم و دارم به Radio Phish Fest گوش میکنم. Phish اونقدر هم بد نيست، راستش رو بخوايد خيلی هم خوب هست. اونی که من گوش میکنم از راديوی اينترنتی هست. البته گروهش چند سال پيش از هم پاشيده و از دور مسابقات حذف شده...
ديگر هم اينکه علت کمتر نويسی هپلی آمادهکردن خودش بود برای اين آزمون دکتری، و تهيه سمينار و بساطهای ديگر. تازگی ها هم به قول کاپيتان در 911 (بخش اورژانس) هم کاری پيدا کردهايم که اعصاب برای من نگداشته...
حالا بگذريم. امروز از خانه تا مدرسه با دوچرخه اومدم، دوچرخهسواری بعد از هزار سال خيلی کيف میدهد.
چند وقت پيش توی يک منطقهای در هند يک شب برق رفته بوده، بعد از ۹ ماه آمار تولد آنها در آن منطقه برای حدود يک ماه دو برابر شده.
الان نشستم و دارم به Radio Phish Fest گوش میکنم. Phish اونقدر هم بد نيست، راستش رو بخوايد خيلی هم خوب هست. اونی که من گوش میکنم از راديوی اينترنتی هست. البته گروهش چند سال پيش از هم پاشيده و از دور مسابقات حذف شده...
ديگر هم اينکه علت کمتر نويسی هپلی آمادهکردن خودش بود برای اين آزمون دکتری، و تهيه سمينار و بساطهای ديگر. تازگی ها هم به قول کاپيتان در 911 (بخش اورژانس) هم کاری پيدا کردهايم که اعصاب برای من نگداشته...
حالا بگذريم. امروز از خانه تا مدرسه با دوچرخه اومدم، دوچرخهسواری بعد از هزار سال خيلی کيف میدهد.
چند وقت پيش توی يک منطقهای در هند يک شب برق رفته بوده، بعد از ۹ ماه آمار تولد آنها در آن منطقه برای حدود يک ماه دو برابر شده.
Jun 25، 2002
Jun 21، 2002
با اين که اوضاع به هم ريخته ولی اينقدر Perl ياد گرفتم که تمام جنگ و صلح رو بريزم توی يک برنامه و حساب کنم که هر کلمه چند بار تکرار شده است. بعد از تمام اين کلمات آماری درست کردم که تعداد کلمات را بر حسب اندازه آنها نشان میداد. مثلا تعداد کلمات ۳حرفی ۱۴۲۰۴۸تا بود و غيره... بعد نمودار آن را رسم کردم که همينجا مشاهده میفرماييد.
گفته میشود هر چه شيب قسمت خطی نمودار بيشتر باشد نويسنده بیسواد تر است. حالا اگر وقت كردم اين كار رو با چند كتاب كلفت ديگه هم ميكنم كه مقايسه كنيم. حالا باز شما بگين تبليغاته ولي ميگن كه زبون انگليسي به طور ميانگين تو اين آزمايش سربلند تر از زبوناي ديگه شده حتي از آلماني كه كلمههاي خيلي گنده داره!
گفته میشود هر چه شيب قسمت خطی نمودار بيشتر باشد نويسنده بیسواد تر است. حالا اگر وقت كردم اين كار رو با چند كتاب كلفت ديگه هم ميكنم كه مقايسه كنيم. حالا باز شما بگين تبليغاته ولي ميگن كه زبون انگليسي به طور ميانگين تو اين آزمايش سربلند تر از زبوناي ديگه شده حتي از آلماني كه كلمههاي خيلي گنده داره!
Jun 20، 2002
Jun 19، 2002
اوضاع به هم ريخته بدجور! اين چند روز حال نداشتم ... الان هم ندارم.
بدترين فيلمی که تا به حال تو کانادا ديدم رو ديشب ديدم: Star Wars II: Attack of The Clowns. هرگز نبينيدش...وقتی ديالوگهای عاشقانش شروع میشد، نصف سالن داشتند بلند بلند میخنديدند.
اما ... اولش توی سينما تبليغ Matrix: Reloaded رو نشون دادند كه بسيار در حد بود، به خصوص وقتی موسيقی RATM: Wake Up تمام سالن را تکون میداد.
بدترين فيلمی که تا به حال تو کانادا ديدم رو ديشب ديدم: Star Wars II: Attack of The Clowns. هرگز نبينيدش...وقتی ديالوگهای عاشقانش شروع میشد، نصف سالن داشتند بلند بلند میخنديدند.
اما ... اولش توی سينما تبليغ Matrix: Reloaded رو نشون دادند كه بسيار در حد بود، به خصوص وقتی موسيقی RATM: Wake Up تمام سالن را تکون میداد.
Jun 12، 2002
بگذاريد مطلبی بگويم، اين را به تازگی در شماره قبلی Harper's Magazine ديدم: کسی که برای بار اول در سال ۱۹۵۰ اتحاد صنايع معادن آهن و فولاد آلمان و فرانسه را پيشنهاد کرد، روبرت شومان از اهالی آلزاس بود که در جنگ اول جهانی برای آلمانیها و بعد در جنگ دوم در طرف فرانسویها جنگيده بود. او که وزير امور خارجه و بعد نخستوزير فرانسه شد، هدفش از اين اتحاد جلوگيری از جنگ دوباره در اروپا بود، چون به نظرش (که چه بسا اگر کمونيسم در کار نبود، بسيار مهم هم بود) اگر آلمان و فرانسه منبع فولادشان مشترک میبود، هرگز نمیتوانستند يواشکی اسلحه جمع کنند و پدر مردم يکديگر را در بياورند...از همينجا بود که اتحاديه اروپا شروع شد.
اما جهانیشدن (globalization) هم در حقيقت به زمان NAFTA و گسترش ارتباط اقتصادی آمريکا با چين در زمان جرج بوش سابق برمیگردد، که اينها هم مثل همان يارو گفتند، ما میرويم با چينیها دوست میشويم و از نيروی کار آنها استفاده میکنيم که هم آنها و مردمشان با ما خوب بشوند و هم اينکه از نظر اقتصادی آنها را کنترل بکنيم.
عقلشان نرسيد که الان در حقيقت اين چين، تايوان و مکزيک هستند که اقتصاد آمريکا را کنترل میکنند، کافی است تايوان يک هفته توليد نکند تا اين که شرکت معظم DELL کلکش کنده شود، چون هرچند باور نکردنی (برای ما که مدل توليد ايرانی را داريم)، انبار DELL فقط برای ۲ روز کفاف میدهد. بيچارهها! مگر نديديد که Enron چی شد، تازه وضع شرکتهای توليدی بسيار بدتر است.
اما جهانیشدن (globalization) هم در حقيقت به زمان NAFTA و گسترش ارتباط اقتصادی آمريکا با چين در زمان جرج بوش سابق برمیگردد، که اينها هم مثل همان يارو گفتند، ما میرويم با چينیها دوست میشويم و از نيروی کار آنها استفاده میکنيم که هم آنها و مردمشان با ما خوب بشوند و هم اينکه از نظر اقتصادی آنها را کنترل بکنيم.
عقلشان نرسيد که الان در حقيقت اين چين، تايوان و مکزيک هستند که اقتصاد آمريکا را کنترل میکنند، کافی است تايوان يک هفته توليد نکند تا اين که شرکت معظم DELL کلکش کنده شود، چون هرچند باور نکردنی (برای ما که مدل توليد ايرانی را داريم)، انبار DELL فقط برای ۲ روز کفاف میدهد. بيچارهها! مگر نديديد که Enron چی شد، تازه وضع شرکتهای توليدی بسيار بدتر است.
Jun 11، 2002
چقدر بعضیها ساده(بخوانيد Naive) اند! بابا اين emailهايی که نوشته برای مردم بفرستيد پولدار میشويد، همه خالیبندی اند. برويد از زور بازوی خودتان نان بخوريد. اين نامه ها همشون با BCC يک کپی هم به فرستنده اصلی میرود و در نهايت يک عالمه آدرس email جمع میشوند که میفروشند به اين spammerها. ناسلامتی عقلتان اغلب از هويج بيشتر است! ای وای بر شما!
Jun 10، 2002
نديدم خواب.
يک چيز خفن پيدا کردم که هم برای اسکناسهای آمريکايی و هم کانادايی کار میکند:
فرض کنيد شما يک اسکناس داريد، که میخواهيد سرنوشت آن را دنبال کنيد. مثلا يک اسکناس ۲۰ دلاری کانادايی، از سری ۱۹۹۱ با شماره سريال EIR5995865.
به سايت اسكناس دنبالكني كانادايي وصل میشويد.
در آن کد پستی خود و مشخصات اسکناس را وارد میکنيد.
بعد گوشه اسکناس آدرس سايت را مینويسيد، تا شايد کس ديگری هم همين کار را تکرار کند.
نوع آمريکايی اين سايت هم اينجا است.
قابل توجه هودر که دنبال اين است که مردم چه کار میکنند.
يک چيز خفن پيدا کردم که هم برای اسکناسهای آمريکايی و هم کانادايی کار میکند:
فرض کنيد شما يک اسکناس داريد، که میخواهيد سرنوشت آن را دنبال کنيد. مثلا يک اسکناس ۲۰ دلاری کانادايی، از سری ۱۹۹۱ با شماره سريال EIR5995865.
به سايت اسكناس دنبالكني كانادايي وصل میشويد.
در آن کد پستی خود و مشخصات اسکناس را وارد میکنيد.
بعد گوشه اسکناس آدرس سايت را مینويسيد، تا شايد کس ديگری هم همين کار را تکرار کند.
نوع آمريکايی اين سايت هم اينجا است.
قابل توجه هودر که دنبال اين است که مردم چه کار میکنند.
Jun 9، 2002
خواب ديدم:
مضمون:
۱. توی اين خواب اولش من توی يک بازداشتگاه پزشک بودم و خيلی مهربون و باحال بودم و روزی يکی دو نفر از زندانيارو به بهانه اينکه «اينا مريضن بايد برن بيرون درمان بشن میفرستادم برن» بعد يه روز يکی از نگهبانا اومد پيشم، من خيلی ترسيدم فکر کردم که الان میخواد پته منو بريزه رو آب، بعد ولی گفت که اشتباهب باعث شده يکی از زندانيا بره و الان آمارش کم اومده، بعد خواهش کرد که اگه اشکالی نداره، من اونو توی ليست اونايی که برای درمان آزاد میشن بگذارم که من هم با کلی منت قبول کردم.
۲. بعد فرداش دو نفر اومدن اونجا گفتن که دانشجو هستن و استاد راهنماشون ۲۵۰۰۰ دلار داده ميده بهشون اگه يکی از تابلوهايی که توی موزه بازداشتگاه(!) هست رو براش ببرن، و گفتن که اگه اونو براشون بکنم بهم ۸۰۰۰ دلار ميدن و منم رفتم فوری اونو کندم و بهشون دادم.
۳. بعدش ديدم که رفتم و توی درياچه اروميه شنا کردم ...
۴. بعدش يه جا با دوستام (که نميشناختمشون) نشسته بوديم و يکی از اونها هی يه عکسهای عجيبی گرفته بود که توش يه آدمهايی و چيزايی بودن، بعد هی ميپرسيد که شما درک میکنين که اينا چقدر باحال هستند؟ بعد من هی نگاه میکردم و نمیفهميدم، آخرش يه عکسی نشون داد از يه عده آدم که تکی، جفتی و فوقش ۳ تايی نشسته بودن، که من يه دفعه فهميدم که منظورش چيه، که البته غلط بود: «اول يه کسی يا چيزی مياد يه جايی میشينه، بعد يکی مياد کنارش میشينه، يا ميره جدا، نفر بعدی مياد کنار اون میشينه يا ميره اون يکی دست اون اوليه میشينه و الی آخر ... اينجوری هيچ وقت بيشتر از ۳ تا کنار هم نمیشينن چون يه دافعهای وجود داره!» بعد همين که حرف عدد ۳ چند بار مطرح شد، يه دختری که کنارمون بود غش کرد و بردنش...
۵. بعد ما رفتيم بالا سر دختره که يه عده ديگه هم اونجا بودن، و اونا خيلی در گوشی به ما گفتن که اين دختره به کلمه عدد «سه» حساسه و اگه زيادتر از يه حدی بشنوه بیهوش ميشه!
تلفن زنگ زد و بيدار شدم.
مضمون:
۱. توی اين خواب اولش من توی يک بازداشتگاه پزشک بودم و خيلی مهربون و باحال بودم و روزی يکی دو نفر از زندانيارو به بهانه اينکه «اينا مريضن بايد برن بيرون درمان بشن میفرستادم برن» بعد يه روز يکی از نگهبانا اومد پيشم، من خيلی ترسيدم فکر کردم که الان میخواد پته منو بريزه رو آب، بعد ولی گفت که اشتباهب باعث شده يکی از زندانيا بره و الان آمارش کم اومده، بعد خواهش کرد که اگه اشکالی نداره، من اونو توی ليست اونايی که برای درمان آزاد میشن بگذارم که من هم با کلی منت قبول کردم.
۲. بعد فرداش دو نفر اومدن اونجا گفتن که دانشجو هستن و استاد راهنماشون ۲۵۰۰۰ دلار داده ميده بهشون اگه يکی از تابلوهايی که توی موزه بازداشتگاه(!) هست رو براش ببرن، و گفتن که اگه اونو براشون بکنم بهم ۸۰۰۰ دلار ميدن و منم رفتم فوری اونو کندم و بهشون دادم.
۳. بعدش ديدم که رفتم و توی درياچه اروميه شنا کردم ...
۴. بعدش يه جا با دوستام (که نميشناختمشون) نشسته بوديم و يکی از اونها هی يه عکسهای عجيبی گرفته بود که توش يه آدمهايی و چيزايی بودن، بعد هی ميپرسيد که شما درک میکنين که اينا چقدر باحال هستند؟ بعد من هی نگاه میکردم و نمیفهميدم، آخرش يه عکسی نشون داد از يه عده آدم که تکی، جفتی و فوقش ۳ تايی نشسته بودن، که من يه دفعه فهميدم که منظورش چيه، که البته غلط بود: «اول يه کسی يا چيزی مياد يه جايی میشينه، بعد يکی مياد کنارش میشينه، يا ميره جدا، نفر بعدی مياد کنار اون میشينه يا ميره اون يکی دست اون اوليه میشينه و الی آخر ... اينجوری هيچ وقت بيشتر از ۳ تا کنار هم نمیشينن چون يه دافعهای وجود داره!» بعد همين که حرف عدد ۳ چند بار مطرح شد، يه دختری که کنارمون بود غش کرد و بردنش...
۵. بعد ما رفتيم بالا سر دختره که يه عده ديگه هم اونجا بودن، و اونا خيلی در گوشی به ما گفتن که اين دختره به کلمه عدد «سه» حساسه و اگه زيادتر از يه حدی بشنوه بیهوش ميشه!
تلفن زنگ زد و بيدار شدم.
اشتراک در:
پیامها (Atom)